را مطرح مىكند . در اين مجموعه از بحثها ديدگاه علّامه در موضوعات اجتماعى روشن مىشود و گرايش گسترده ايشان به تفسير اجتماعى به اثبات مىرسد . به نمونهاى از اين دست مباحث توجه فرماييد :
هيچ شكى نيست در اينكه اسلام تنها دينى است كه بنيان خود را بر اجتماع نهاده و اين معنا را به صراحت اعلام كرده است و در هيچ شأنى از شئون بشرى ، اجتماع را مهمل نگذاشته است . . . از طرف ديگر . . . . به همهء اعمال انسان احاطه يافته و احكام خود را بهطور شگفتآورى برآن اعمال ، بسط و گسترش داده است بهطورى كه هيچ عمل كوچك و بزرگ آدمى را بدون حكم نگذاشته ، آنگاه كه در اين بينديشى كه چگونه همه اين احكام را در قالبهاى اجتماعى ريخته ، آن وقت خواهى ديد كه اسلام روح اجتماعى را به نهايت درجهء امكان در كالبدش دميده است « 1 » .
سپس علّامه به مقايسه بين اسلام و ساير شرايع و اديان و مكاتب پيش از اسلام مىپردازد و ديدگاه آنان را نسبت به مسائل اجتماعى مطرح مىكند و در نهايت نتيجهگيرى مىكند كه طرح اجتماع ، پيش از اسلام ، بمانند پس از اسلام سابقه نداشته است .
پس درست است كه بگوئيم اوّلين ندائى كه از بشر برخاست و براى اوّلينبار بشر را دعوت نمود كه به امر اجتماع اعتنا و اهتمام ورزد ، ندائى بود كه شارع اسلام و خاتم انبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلم سر داد و مردم را به اينكه آياتى را كه از ناحيهء پروردگارش بهمنظور سعادت اجتماعى و وحدت آنها نازل شده پيروى كنند « 2 » .
هامش
( 1 ) الميزان ؛ ج 4 ص 148 ، ترجمه محمد باقر موسوى ، چاپ جامعه مدرسين قم .
( 2 ) همان .