شدم ؛ هرچه فكر كردم ، مسئله حلّ نشد ؛ و تلفن خودكار در شهرهاى ايران هنوز دائر نشده بود ؛ لذا شبانه براى اين مهمّ عازم قم شدم قريب نيمه شب بود كه وارد به قم شدم ؛ و در مهمانخانهء بلوار شب را به صبح آوردم . صبحگاه پس از تشرّف به حرم مطهّر و زيارت قبر حضرت معصومه سلام اللّه عليها ، به خدمت استاد رسيدم و تا قريب ظهر از محضر پربركتشان بهرهمند شدم ؛ و نه تنها آن مسئله بلكه بسيارى از مسائل ديگر را حلّ كردند ؛ و جواب دادند . من هروقت به خدمتشان مىرسيدم ، بدون استثناء براى بوسيدن دست ايشان خم مىشدم ؛ و ايشان دست خود را لاى عبا پنهان مىكردند و چنان حال حيا و خجلت در ايشان پيدا مىشد كه مرا منفعل مىنمود .
يك روز عرض كردم : ما براى فيض و بركت و نياز ، دست شما را مىبوسيم چرا مضايقه مىفرماييد ! ؟ سپس عرض كردم : آقا شما اين روايت را كه از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام وارد است كه « من علّمني حرفا فقد صيّرني عبدا » ، آيا قبول داريد ! ؟
فرمودند : بلى روايت مشهورى است ؛ و متنش نيز با موازين مطابقت دارد .
عرض كردم : شما اين همه كلمات بما آموختهايد ؛ و به كرّات و مرّات ما را بنده خود ساختهايد ! از ادب بنده اين نيست كه دست مولاى خود را ببوسد ! ؟ و بدان تبرّك جويد ؟ با تبسم مليحى فرمودند : ما همه بندگان خداييم ! « 1 » .
هامش
( 1 ) مهر تابان ، ص 62 - 64 ؛ از زبان و بيانات آية اللّه سيد محمد حسين حسينى تهرانى .