استادش پرسيد : شما سابقا عشقتان به فلسفه زياد بود - بيشتر از حالا - و حالا توجهتان به قرآن كريم بسيار است و نسبت به ابراز بعضى از حالات شخصى از مكاشفات و واردات قلبيّه خيلى امساك نمىكرديد ولى حالا ديگر خيلى عجيب ، درها را محكم بستهايد ! چه خبر است ؟ !
علّامه پاسخ داد : آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت ، حالا حالت مزاجى و مخصوصا نسيانى كه غلبه كرده است مرا از انجام كارهايم بازداشته ، ديگر نمىتوانم كار كنم . توجه به قرآن مجيد الحمد للّه داريم ، اگر خداوند به حساب بگذارد امّا مسأله نسيان كلّى عجيبى كه پيدا كردهام بنده را خيلى سخت در فشار مىگذارد ، از حيث مطالعه و از حيث نوشتن تقريبا شبوروز بنده مشغول بود . . .
خوب نوعا مشغول بوديم . . . اينها همه شان فعلا سلب شده است .
اين شاگرد گفت : خوب اين ديگر كمال است ، توغّل در امور كلّى موجب انصراف از جزئيات مىشود ، مثل عوالم خلسه و جذب همان روح كلّى .
علّامه فرمود : بله اين كماله ؟ قربان كمالى كه خدا بدهد ، امّا اين جور كمال ؟ اين نسيان است و كلام شما همهاش حق است ولى آنچه من مىفهمم مسأله نسيان است و غالبا حالت خواب در چشمهايم پيداست ، مثل اينكه چشمهايم پر از خواب و پر از خاك است و درعينحال بخواهم بخوابم ، خوابم نمىآيد ! پيوسته يكجورى هستم ديگر الخير فى ما وقع . . . اين حال مانند احوال خلسه نيست ، يك گرفتگى مخصوص است در حالم و مخصوصا حال خواب در چشم انشاء اللّه دعا بايد كرد ، خداوند خودش عنايت فرمايد ، آنچه ماييم از دست ما هيچچيز برنمىآيد « 1 » .
هامش
( 1 ) مهر تابان ، ص 245 و 246 . و نيز مندرج در « جرعههاى جانبخش » ، ص 348 و 349 .