سجّاد عليه السّلام بر سر قبر پدر گفت :
« امّا الدّنيا فبعدك مظلمة ؛ و امّا الاخرة فبنور وجهك مشرقة »
اين مرد جهانى از عظمت بود ؛ عينا مانند يك بچّه طلبه در كنار صحن مدرسه روى زمين مىنشست و نزديك به غروب در مدرسه فيضيه مىآمد ؛ و چون نماز بر پا مىشد ، مانند ساير طلّاب نماز را به جماعت مرحوم آيت اللّه آقاى حاج سيّد محمد تقى خوانسارى مىخواند .
آنقدر متواضع و مؤدّب و در حفظ آداب سعى بليغ داشت كه من كرارا خدمتشان عرض كردم : آخر اين درجه از ادب شما و ملاحظات شما ما را بىادب مىكند ! شما را به خدا فكرى به حال ما كنيد !
از قريب چهل سال پيش تا بهحال ديده نشد كه ايشان در مجلس به متكّا و بالش تكيه زنند ؛ بلكه پيوسته در مقابل واردين ، مؤدّب ، قدرى جلوتر از ديوار مىنشستند ؛ و زير دست ميهمان وارد . من شاگرد ايشان بودم ؛ و بسيار به منزل ايشان مىرفتم ؛ و به مراعات ادب مىخواستم پايينتر از ايشان بنشينيم ؛ ابدا ممكن نبود .
ايشان برمىخاستند ؛ و مىفرمودند : بنابراين ما بايد در درگاه بنشينيم يا خارج از اطاق بنشينيم !
در چندين سال قبل در مشهد مقدّس كه وارد شده بودم ؛ براى ديدنشان به منزل ايشان رفتم ؛ ديدم در اطاق روى تشكى نشستهاند ( بهعلّت كسالت قلب طبيب دستور داده روى زمين سخت ننشينند ) .
ايشان از روى تشك برخاستند و مرا به نشستن روى آن تعارف كردند ؛ من از نشستن خوددارى كردم ؛ من و ايشان مدّتى هردو ايستاده بوديم ؛ تا بالأخره
سيرى در سيره علمى و عملى علامه طباطبايى ( ره ) از نگاه فرزانگان ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: مراد على شمس
ص١٣٦