ناشى از احترام به خود معرفت نيز است و اين احترام به معرفت هم از جنبهء اخلاق عالى انسانى لازم است و هم از خطر « اينست و جز اين نيست » كه موجب طرد احساساتى نظريهء هرصاحبنظرى مخالف مىباشد ، جلوگيرى مىنمايد . ما در دوران خود شاهد بعضى از متفكران در مغربزمين بودهايم كه با « جز اين نيست » - هاى جزمى افراطى همهء تراوشات فكر بشرى را طرد مىكنند .
اين حالت در بعضى از مشرقزمينىها هم وجود دارد . مولوى اين بيمارى را هفتصد سال پيش چنين تشخيص داده است :
سختگيرى و تعصب خامى است * تا جنينى كار ، خونآشامى است
مطلب پنجم - فلسفههاى مغربزمين بر تفكيك انسان و جهان « آنچنانكه هستند » از انسان و جهان « آنچنانكه بايد » شديدا تأكيد مىورزند . درصورتىكه فلسفههاى مشرقزمينيان نه تنها بر تفكيك مزبور تأكيد نمىورزند ، بلكه كمال معرفت بشرى را در انسجام و هماهنگى هردو قلمرو مىدانند .
اين مطلب هم بهعنوان مختصات هريك از دو فلسفهء شرق و غرب ذكر شده است ، و يا ممكن است چنين مطلبى براى تفكيك دو نوع فلسفه از همديگر گفته شود . بهرحال ، اين تفكيك و تفاوت نيز مانند گذشتهها خيال و پندارى بيش نيست . براى توضيح اين مدعا ، مسائل زير را درنظر مىگيريم :
مسألهء يكم - چگونه مىتوان « انسان آنچنانكه هست » را از « انسان آنچنانكه بايد » تفكيك نمود ، درصورتىكه هرانسانى در هرجامعهاى و در هردورانى كه چشم به اين دنيا باز مىكند و در يك خانواده كه جزئى از جامعه است قرار مىگيرد ، بدون استثناء امواج آدابورسوم فرهنگى و مقررات و قوانين اخلاقى و اقتصادى و اجتماعى و سياسى بر سرش مىتازند و اين موجود را در خود غوطهور مىسازند . پس اين انسان چه بخواهد و چه