جهان مطرح مىگردد ، براى همهء انسانهاست ، و مرزهاى اقليمى نمىتواند متفكران را در برابر اين مسائل از يكديگر جدا سازد و نام گروهى را متفكران شرقى و نام گروهى ديگر را متفكران غربى بگذارد .
مسألهء دوم - به نظر مىرسد كه اگر مبناى منحصر براى تفكيك قلمرو مزبور « انسان و جهان آنچنانكه هستند » و « انسان و جهان آنچنانكه بايد » منتفى ساختن اخلاق و مذهب كه عوامل رشد روحى انسانها هستند ، از قلمرو تفكرات نبوده باشد ، حداقل از عوامل بسيار نيرومند فلسفى ساختن اخلاق و مذهب از جوامع انسانى بوده است « 1 » . ممكن است گفته شود : نفى اخلاق عالى انسانى و مذهب كه بيان هدف و الاى جهان هستى و زندگى منحصرا در اختيار آن تلقى شده است ، اگر اصالت داشت ، از ديدگاه متفكران نفى نمىشد . اين اعتراض هيچ پايهء منطقى ندارد ، زيرا همهء ما مىدانيم كه موضوع اساسى علوم و روانشناسى ، روان است و متأسفانه آنچه در اين علوم مورد اهميت قرار نمىگيرد ، خود روان است كه موضوع اين علوم است . و همچنين فعاليتها و نمودهاى فوق العاده با اهميت احساسات عالى و عواطف بسيار لطيفى كه مربوط به نيروئى به نام دل است و همهء آثار و كتب جاودانى ادبيات پر از آنهاست ، به هيچوجه مطرح نمىشوند ! آيا معناى اين بىاعتنائى به روان و به آن فعاليتها و نمودها اين است كه كه آنها اصالت ندارند ؟ ! ! پاسخ حلى اعتراض فوق اين است كه در دورانهاى اخير فشار زندگى ماشينى براى مغربزمينىها
هامش
( 1 ) - اگر علت و مبناى اين منتفى ساختن در مغز يك فرد يا فرهنگ عمومى يك جامعه رسوخ كند ، مسلم است كه « انسان » آنچنانكه « بايد » را از ديدگاه متفكران دور خواهد ساخت ، بدون اختصاص به يك اقليم خاص . و اگر آن مبنا و علت از بين برود ، و پوچ بودن آن اثبات شود « انسان آنچنانكه بايد » و « از جهان چه برداشتى بايد گرفت » با كمال اهميت مطرح خواهد شد . و هيچ تفاوتى ميان شرق و غرب وجود نخواهد داشت .