تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
كه عرض كردم ، اينجانب موضوع سخنرانى را اين مسأله قرار دادم كه چرا علامه طباطبائى در مباحث خود تفكيكى در فلسفهء شرق و غرب و مقايسهء آن‌دو نپرداخته است ؟ حال مىپردازيم به مطالبى دربارهء تفاوتهائى كه درميان فلسفهء شرق و غرب گفته‌اند : مطلب يكم - فلسفهء شرق از روحانيت و حقايق ماوراى طبيعى اشباع شده است در صورتى كه فلسفهء غرب بيشتر طبيعت - گراست و تحققىتر از فلسفهء شرق مىباشد . اين مطلب كه به‌عنوان يكى از تفاوتها ميان فلسفهء شرق و فلسفهء غرب گفته شده است ، صحيح نيست ، زيرا اولا ، تمايل فلسفهء غرب به طبيعت‌شناسى و روش تحققى ( پوزيتويسم ) از اواسط قرن شانزدهم ميلادى به وسيلهء متفكرانى مثل فرنسيس بيكن شروع مىشود و نمىتوان فلسفهء غرب را در آن حركت جديد منحصر نمود كه عده‌اى از متفكران را وادار به طبيعت - گرائى كرده است . به اضافه اين‌كه از آن‌دوران تاكنون صدها متفكر و جهان‌بين در مغرب زمين پيدا شده‌اند كه تفكرات آنان از ابعاد ماوراى طبيعى در حد عالى برخوردار بوده و لزوم طبيعت‌شناسى موجب بر كنار شدن آنان از واقعيات ماوراى طبيعى نگشته است . ماكس پلانك‌ها و اينشتين‌ها با روش علمى محض و برگسون‌ها و وايتدها كه مسائل را همه‌جانبه مطرح مىكنند ، مشرق زمينى نيستند و اين گونه متفكران كه اصول و مبادى ماوراى طبيعت را در جهان‌بينىهاى خود مطرح مىنمايند ، فراوانند . ثانيا - آنچه از قرن هفده به اين طرف بعضى از متفكران مغرب زمين آگاهانه يا ناآگاهانه انجام داده‌اند ، تفكرات فلسفى را منهاى روحانيت و حقايق ماوراى طبيعى بجريان انداخته‌اند ، در حقيقت در بعد معينى از دستگاه هستى كه جنبهء طبيعى آن است