عرب ( مسلمين ) بودند كه راه تجربه را در كاوشهاى علمى ابتكار كردند » « 1 » .
خلاصه با نظر همهجانبه در ساختمان طبيعى و مغزى و روحى انسانى و با نظر به جهانى كه انسانها در آن زندگى مىكنند ، هرمسألهاى كه به علت بروز عوامل و شرايط معين براى قومى از انسان مطرح گردد ، با بروز همان عوامل و شرايط ، عين همان مسأله يا نظير آن براى اقوام ديگر نيز مطرح خواهد شد .
خواه آن مسائل ، صنعتى باشد و خواه علمى و خواه مربوط به جهانبينىها . نهايت امر اين است كه خصوصيات اقليمى و تاريخى و نژادى كه موجب حاكميت فرهنگ خاصى براى جامعه مىشود ممكن است مسائل طرح شده را رنگآميزى نمايد و كيفيت و نمودى خاص به آن مسائل ببخشد .
بنابراين ، هيچ دليل قاطعى براى تقسيم فلسفه شرقى و غربى وجود ندارد ، لذا ، با ضرورى تلقىكردن شرايط و ذهنيات مغرب زمين ، كسانى در دوران معاصر در شرق زمين وجود دارند ، كه داراى تفكرات غربى هستند ، و بالعكس ، متفكرانى در مغرب زمين مانند هنرى برگسون ، گوته ، ويكتورهوگو ، تفكراتى آكنده از حقايق جهانبينى و انسانشناسى شرقى دارند .
در آن هنگام كه در مغرب زمين جدال و مناقشه ميان دو مكتب ايدهآليسم و رئاليسم اوج مىگيرد « 2 » و عوامل و شرايطى ايجاد مىكند كه همين مسأله در مشرق زمين هم به شدت مورد توجه قرار بگيرد ، و به همين جهت مرحوم علامهء طباطبائى بطور مشروح مورد كاوش قرار مىدهند . بنابراين و با نظر به قانونى
هامش
( 1 ) - آفتاب عرب ( مسلمين ) بر غرب مىتابد - زيگريد هونكد ص 401 .
( 2 ) - البته سابقهء تاريخى اين مبحث طولانى است ، ولى در زمانهاى گذشته ، بطور مختصر يا در اشكال ديگرى ، مانند تفكرات سوفسطائىها در مقابل ديگر فلاسفه و حكما ، مورد بحث و جدال قرار مىگرفت .