تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
چون آن مسائل گسيخته از انسان و جهان نيست ، لذا براى هرمتفكرى كه آن موقعيتها بوجود بيآيد ، همان مسائل براى او نيز مطرح خواهد شد . اصل دوم - هيچ واقعيتى در اين دنيا براى انسان متفكر روشن نمىشود مگر اينكه در پيرامون نزديك يا دور بالنسبه به آن واقعيت روشن شده ، تاريكىها و نيمه‌تاريكىها وجود دارد . اصل سوم - عكس اصل دوم است ، به اين معنى كه براى هيچ متفكرى ، واقعيتى تاريك وجود ندارد مگر اينكه در پيرامون نزديك يا دور بالنسبه به آن واقعيت تاريك ، روشنائىها يا نيمه روشنائىها وجود دارد . باتوجه دقيق به سه اصل فوق ، مىتوان گفت : اگر موقعيتى خاص اقتضاء كند كه يك متفكر به تفكر دربارهء زمان از نظر ذهنى يا عينى بودن آن وادار شود ، تحقيق و شناخت اين پديده به‌عنوان نياز ذهنى او يك ضرورت حياتى تلقى مىگردد ، چنين متفكرى بدون حل مسألهء فوق حيات فكرى خود را ناقص مىبيند ، حال اگر فرض كنيم براى متفكر ديگر ضرورت شناخت اين پديده به حدى نرسيده است كه آن را جزئى از حيات فكرى خود ، تلقى نمايد ، در اين فرض نبايد گفت كه مسأله‌اى به نام زمان وجود ندارد ، زيرا متفكر دوم آن را ضرورى نمىداند ، يا اصلا توجهى به آن ندارد . دليل اين مسأله اين است كه انسان هركسى باشد و از هرنژاد و اقليمى كه فرض شود ، با حواس و ذهنى كه دارد ، با حركت در برون ذات و درون ذات روياروى است و اين‌روياروئى قطعا مسأله‌اى به نام زمان را درواقع دارا مىباشد كه اگر شخصى متفكر توجهى به آن داشته باشد و شرايطى بوجود بيايد كه آن مسأله را در حيطهء تفكرات او قرار بدهد ، قطعا درصدد شناخت آن برمىآيد . به‌همين جهت بوده است كه اغلب فلاسفه و حكماى جوامع اين مسأله را مطرح نموده ، نظريه‌اى را دربارهء آن ابراز كرده‌اند .