ندارد تا با نشان دادن نمونه و مانندش شناختهشدنى باشد و در برابر اين بيان همهء مردم كودكانى بىخرد و نافهم بودند و به خاطر همين بىخردى و زبان نافهمى مردم بود كه وقتى ابراهيم خليل خدا را براى نمرود توصيف كرد و گفت : « ربى الذى يحيى و يميت » نمرود در پاسخ گفت « انى انا احيى و اميت » . علامهء طباطبائى نوشتهاند : ابراهيم خليل در جواب نمرود پاسخى نداشت كه بتواند به او بفهماند زيرا فهم و درك نمرود از ميراندن و زندهكردن بيشاز اين نبود كه يكى را رها كنند و ديگرى را سر ببرند . بههمين سبب ابراهيم خليل بهجاى پاسخ گفتن به سخن او به سئوال ديگرى عدول كرد و گفت :
« فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ »
( سورهء بقره آيهء 258 ) .
در اينجا ملاحظه مىشود كه ابراهيم از جواب حلى كه براى نمرود قابل فهميدن نبود به جواب نقضى پرداخت تا تناقض ما بين سخنان او را به خودش بفهماند و در حقيقت به او بگويد كه زندهكردن و ميراندن يكى از كارهاى بزرگ و عمده عالم وجود است و تنظيم مسير كرات آسمانى هم يكى از كارهاى بزرگ ديگر عالم وجود است و كسى كه بر احياء و اماته قادر باشد ، بايد قادر به تغيير دادن مسير حركات كرات آسمانى هم باشد و نمرود با شنيدن اين سخن درماند و در يك بنبست گير كرد و اجمالا به تناقض ما بين ادعاهاى خودش برد ، زيرا ابراهيم به او فهماند كه ما بين قدرت براى انجام اين دو كار ملازمهاى هست و او نمىتواند يكى را بپذيرد و ديگرى را رد كند پس يا بايد ادعا كند كه مىتوانم جاى طلوع و غروب خورشيد را تغيير بدهم و يا بايد اعتراف كند كه بر ميراندن و زندهكردن هم توانا نيستم و در هردوصورت مشت خودش را باز مىكند و باز وقتى حضرت موسى عليه السّلام مأمور دعوت فرعون نادان دنياپرست