تخطي إلى المحتوى الرئيسي

در سايه سار حكمت ، شرح و توضيح بدايه الحكمه ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
الأول اثنين ، و هكذا . ( 1 ) حجّة اخرى لو كان هناك واجبان فصاعدا ، ( 2 ) امتاز أحدهما من الآخر بعد ( 3 ) اشتراكهما في وجوب الوجود ، و ما به الامتياز غير ما به الاشتراك ( 4 ) بالضّرورة ، و لازمه تركّب ذاتهما ممّا به الاشتراك و ما به الامتياز ، و لازم التّركّب الحاجة إلى الأجزاء ، و هي تنافي الوجوب الذّاتيّ ، الّذي هو مناط الغنى الصّرف . ( 5 ) تتمّة أورد ( 6 ) ابن كمّونة على هذه الحجّة : أنّه لم لا يجوز أن يكون هناك هويتّان بسيطتان ، مجهولتا الكنه ، مختلفتان به تمام الماهية ، يكون كلّ منهما واجب الوجود بذاته ، و يكون
هامش
( 1 ) - برهان دومى كه در اين‌جا مطرح مىشود توسط حكماى مشاء مطرح شده كه با تمسك به بساطت واجب تعالى ، وحدت و يگانگى او اثبات مىشود و مشتمل بر مقدماتى است كه به آن اشاره خواهد شد . ( 2 ) - مقدمهء اول : كثرت فرع بر تمايز است ؛ يعنى در صورتى دو يا چند چيز مىتواند تحقق داشته باشد كه دست‌كم يك جهت امتياز و اختلاف ميان آن‌ها وجود داشته باشد كه اين جهت ، اختصاص به يكى داشته و ديگرى فاقد آن است . ( 3 ) - مقدمهء دوم : دو واجب الوجود در وجوب وجود باهم مشترك‌اند . ( 4 ) - ظاهر عبارت در اين است كه اين دليل متعلق به قائلان به اصالت ماهيت يا كسانى كه تابع ايشان هستند مىباشد ، زيرا مطابق مبانى اين گروه ادعاى ضرورت در مغايرت ما به الامتياز با ما به الاشتراك صحيح خواهد بود ، ولى بنا بر اصالت وجود ، اين ادعاى ضرورت مغايرت ثابت نيست ، بلكه طبق آن‌چه در فصل پنجم مرحلهء اولى در بدايه و در فصل سوم از مرحلهء اولى در نهايه به دست آمد ما به الاشتراك در اين كثرات عين ما به الامتياز مىباشد . ( 5 ) - غناى مطلق ، زيرا اگر ممكنات غنا داشته باشند غناى آن‌ها نسبى است ، به اين دليل كه ممكنات نسبت به معلول خود و آن‌چه در سلسله عللشان نيست غنى هستند ، اما در عين حال نسبت به علت‌شان فقير و محتاج‌اند ، حال آن‌كه واجب الوجود غناى مطلق دارد و بىنياز از هرچيزى است . ( 6 ) - بايد متذكر شد اين شبهه را نخستين بار شيخ اشراق در كتاب مطارحات بر برهان حكماى مشاء وارد ساخت ( مطارحات ص 393 ) و آن‌گاه ابن كمونه كه از شارحان كلام شيخ اشراق است آن را در برخى از تأليفات خود بيان كرد و بنام او شهرت يافت ( اسفار ج 6 ص 63 ) . حاصل اين شبهه آن است كه لزومى ندارد كه وجوب وجود را امرى ذاتى براى واجب الوجود بدانيم ، بلكه اين حثييت امرى عرضى و خارج از ذات واجب الوجود است پس مىتوان دو واجب الوجود را فرض كرد كه هركدام هويتى بسيط دارد و با تمام ماهيت خود از واجب الوجود ديگر متمايز است و ذات و هويت هردو بسيط و امتيازشان به تمام ذات است نه جزء ذات ، و اشتراكشان در امر بيرون از ذات است ، مانند مقولات عرضى ( كميت و كيفيت ) كه هركدام بسيط و با تمام ذات خود از مقولات عرضى ديگر متمايز و اشتراكشان در امرى است عرضى و خارج از ذات آن‌ها كه همان مقولهء عرضى بوده است .