الفصل الحادي عشر كلّ مجرّد فهو عاقل ( 1 ) و معقول و عقل
لأنّ المجرّد تامّ ذاتا ، لا تعلّق له بالقوّة ، فذاته التّامّة حاضرة لذاته ، موجودة لها ، و لا نعني بالعلم إلّا حضور شيء لشىء بالمعنى الّذي تقدّم . هذا في علمه بنفسه . و ( 2 ) أمّا علمه بغيره ، فإنّ له ، لتمام ذاته ، إمكان أن يعقل كلّ ذات تامّ يمكن أن يعقل ، و ما للموجود المجرّد بالإمكان فهو له بالفعل ، فهو عاقل بالفعل لكلّ مجرّد تامّ الوجود ،
كما أنّ كلّ مجرّد فهو معقول بالفعل ( 3 ) و عقل بالفعل . ( 4 )
فإن قلت : مقتضى ما ذكر كون النّفس الإنسانيّة عاقلة لكلّ معقول ، لتجرّدها ، و هو خلاف الضّرورة .
قلت : هو كذلك ( 5 ) لو كانت النفس مجرّدة تجرّدا تامّا ذاتا و فعلا ، لكنّها مجرّدة ذاتا لا فعلا ، فهي لتجرّدها ذاتا تعقّل ذاتها بالفعل ، لكن تعقّلها فعلا يوجب خروجها من القوّة إلى
هامش
( 1 ) - عقل در اينجا به معناى ادراك و علم است ، نه به معناى تعقّل و ادراك كلّى كه از اقسام علم حصولى است ، زيرا موجودات تام اساسا ادراك حصولى ندارند ، چنانكه در فصل سابق گذشت . بنابراين ، مراد از اين عبارت آن است كه هر مجردى علم به خودش دارد ، زيرا هرمجردى خودش نزد خودش حضور دارد و علم درواقع همان حضور مجردى نزد مجردى است .
( 2 ) - هرمجردى علم به ديگر مجردات دارد ، زيرا اوّلا : مجرد چون ذاتى تام است مىتواند نزد مجرد ديگر حضور داشته باشد ، زيرا مانع از حضور نزد مجردى يا محضر مجردى بودن همان ماديّت و متغيّر و متحوّل بودن است و ثانيا : هرچه براى مجرد امكان داشته باشد براى او بالفعل حاصل است ، زيرا عموم علم و قدرت واجب تعالى اقتضا دارد كه هرچه را وجودش ممكن است ايجاد كند و قابل نيز وجود مجرد است و براى قبول فيض به ماده و استعداد و حصول شرايط و معدّات نياز ندارد . پس فاعل و قابل هردو تاماند و در نتيجه ، تحقق فعل ( حضور مجرد نزد مجرد ) قطعى خواهد بود .
( 3 ) - پس از اثبات اينكه هرمجردى عالم به خودش است معلوم بودن هرمجردى براى خودش نيز اثبات مىشود و نيز پس از اثبات آنكه هرمجردى عالم به ديگر مجردات است معلوم بودن هرمجردى براى ديگر مجردات قطعى خواهد بود .
( 4 ) - زيرا عقل عين معقول است و دانستيم هرمجردى معقول بالفعل براى خود و ساير مجردات است . بنابراين ، هرمجردى عقل بالفعل خواهد بود .
( 5 ) - اين ملازمه در صورتى برقرار است كه نفس از آغاز ، يك موجود مجرد تام باشد ؛ يعنى هم در مقام ذات و هم در مقام فعل مجرد باشد ، اما نفس تا وقتى به بدن تعلق دارد تجردش تنها در مقام ذات است نه در مقام فعل ؛ يعنى فعاليتها و تصرفاتش را اعم از ادراكى و تحريكى به وسيلهء بدن كه امر مادى است انجام مىدهد .
اعراض مجرّده چون وجود لنفسه ندارند ( وجود فى نفسه آنها لغيره و متعلق به موضوع است ) حضور لنفسه نيز ندارند ( بلكه براى موضوعشان حصول و حضور دارند ) ، زيرا حضور همان وجود است .