فيض كاشانى در وافى ، در توضيح آن حديث مىفرمايد : امام صادق عليه السّلام به نفى و بطلان و تشبيه امر فرمود ، زيرا جماعتى تنزيه خداوند سبحان را از راه مشابهت با مخلوقات اراده كردند و در بطلان صفات او ( خداوند ) و تعطيل عقل از تدبر در آنها ، گرفتار آمدند و ديگران خواستند كه او را وصف كنند تا او را بشناسند ، پس برايش صفاتى اثبات كردند كه لايق ذات او نيست ، لذا خدا را به خلقش تشبيه كردند ؛ بنابراين ، آنها ميان معطّله ( مقابل صفاتيه ) و مشبّهه مىباشند ، به اين ترتيب ، بر مسلمان واجب است ، نه ( مثل معتزله ) رأسا و مستقلا نفى صفات از خداوند بكند و نه بر وجه تشبيه ، اثبات صفات براى آن ذات متعاليه بكند و گفتار آن حضرت مبنى بر « هو اللّه الثابت الموجود » اشاره به نفى و بطلان دارد و گفتار او : « تعالى اللّه عما يصفه الواصفون ؛ خداوند بزرگتر از آن است كه توصيفكنندگان از مشبّهه وصف مىكنند » ، اشاره به نفى تشبيه دارد و در عين حال ، از قرآن نبايد فراتر رفت . « 1 »
كه بهنظر راقم ، آن به اين معناست كه در نامگذارى اسما و صفات بايد تابع اصول قرآن و برهان و درايت و روايت بود .
شهيد مطهرى در اين زمينه مىفرمايد : مسئلهء توقيفى بودن و يا نبودن اسماء اللّه ، هرچند دليل تمامى ندارد ، فرضا مورد قبول واقع شود ، مسئلهء جداگانهاى است ، چيزى را نام خداوند دانستن و او را تحت آن نام ، ناميدن مىتواند شرعا قانون خاصى داشته باشد ، زيرا فرق است ميان تسميه و توصيف . آنچه بحث كرديم دربارهء توصيف بود ، نه تسميه « 2 » ؛ هرچند از فحاوى نوشتهها بهدست مىآيد كه تفاوتى چندان ميان توصيف و تسميه وجود ندارد .
هامش
( 1 ) . كلينى ، الاصول من الكافى ، ج 1 ، ص 100 ، پاورقى .
( 2 ) . اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 5 ، ص 136 ، پاورقى .