محرّك غيرمتحرك باشد ، زيرا اگر متحرك ، همانى بود كه حركت را در خودش ايجاد مىكند ، لازم مىآمد كه شىء واحد از يك جهت فاعل و قابل باشد كه اين محال است .
پس بدون شك حيثيت فعل ( كه همان ايجاد حركت است ) ، همان حيثيت وجدان است و جهت قبول همان جهت فقدان است و معنا ندارد كه از يك جهت يك شىء ( هم ) واجد باشد و ( هم ) فاقد . ( چه اين تناقض و محال است ) .
دليل ديگر اينكه متحرك غيرمحرك است
و أيضا : المتحرك هو بالقوّة . . . و ما هو بالقوّة لا يفيد فعلا .
و همچنين ، ( دليل ديگر بر اينكه متحرك غير از محرك است ، اين است كه ) متحرك نسبت به فعلى كه بهوسيلهء حركت برايش حاصل مىشود ، بالقوه و ( لذا ) فاقد آن است و آنچه ما بالقوه است ، مفيد ( و موجد ) فعل نيست .
فاعل قريب ؛ يعنى صور جوهرى بايد حركت ذاتى داشته باشند
و يجب أن يكون الفاعل القريب . . . الحركة حركة ، هذا خلف .
و واجب است كه فاعل قريب ، براى حركت ( بايد فاعل قريب حركت كه همان صور جوهرى كه داراى تبدل ذاتى هستند ) ، امر متغير و متجدد الذات ( و ذاتا داراى حركت ) باشد ، زيرا اگر ( فاعل قريب حركت ) ، امر ذاتا ثابت و غيرمتحرك و سيلانى بود ، صادر از آن ( فاعل ) ، نفسا و ذاتا امر ثابتى بود ، پس جزئى از حركت به جزئى از اجزاى ( ديگر ) حركت ، بهسبب ثبات علت آن ( جزء حركت ) و عدم تغيّر در حال آن ( علت ) ، تغيير نكرده است ( پس جزئى از حركت تبديل به جزء ديگر نگرديده است ) ، لذا حركت ، حركت نبوده است و اين خلاف فرض است . ( زيرا در حركت پيوسته جزئى و صورتى و عرضى زايل مىشود و جزء ديگر بهجاى آن مىآيد ) .