عارض ) بر آن ( موضوع ) مىشود . ( ايندو مثال بهترتيب براى حركت جوهرى و حركت در عرض است ) .
موضوع هرحركتى ، امرى ثابت است
و يجب أن يكون موضوع الحركة أمرا . . . إلى الفعل تدريجا .
و واجب است كه موضوع حركت امر ثابتى باشد ( تا ) حركت بر آن ( موضوع ) ، جارى ( و عارض ) و متجدد و نو گردد و الا ( اگر موضوع حركت امر ثابتى نباشد ) آنچه ما بالقوه است ، به ما بالفعل خارج نمىشود . پس حركتى كه عبارت از خروج تدريجى شىء از قوه به فعل است ، تحقق پيدا نكرده است . ( البته بعدا روشن خواهد شد كه چگونه حركت جوهرى باثبات موضوع منافات ندارد ) .
مجردات و هيولا موضوع حركت نيستند
و يجب أن لا يكون موضوع . . . الجسميّة و بعض الصور النوعيّة .
و واجب است كه موضوع حركت ، امر بالفعل از هرجهت نباشد ، مانند عقل مجرد ، زيرا حركتى وجود ندارد ، مگر اينكه با قوهاى ، ( توأم ) باشد ، پس در چيزىكه قوهاى وجود ندارد ، حركتى هم وجود ندارد . ( و لازم است كه موضوع حركت ) از جميع جهات ، بالقوه نباشد ، زيرا براى چيزىكه چنين است ( يعنى از هرجهتى بالقوه است ) وجودى نيست ، بلكه ( بايد موضوع حركت ) امر بالقوه ، از يك جهت و امر بالفعل ، از جهت ديگر باشد .
مانند مادهء اولى كه قوه و استعداد اشياست و فعليتش اين است كه بالقوه باشد . ( لذا از يك جهت بالقوه است و از جهت ديگر بالفعل است ) و مانند جسم كه ماده ثانيه ( نسبت به فعليت بعدى ) كه براى آن ، قوه و استعداد صور نوعيه و اعراض مختلف و فعليت جسمى و بعضى از صور نوعيه ، وجود دارد . ( جسم از جهت اينكه در مسير