عدم در تقابل عدم و ملكه ، بهرهاى از هستى را داراست
و أما تقابل العدم و الملكة . . . الانتزاعى كاف فى تحقق النسبة .
و اما تقابل عدم و ملكه به اين نحو است كه عدم در اين خصوص ، بهرهاى از تحقق و وجود را داراست ، زيرا عدم ( مثل كورى ) ، صفتى ناشى از شأن و قابليت موضوعى است كه متصف به آن ( صفت ) مىشود ، لذا عدم آن ( صفت ) از آن ( موضوع قابل ) ، انتزاع مىشود ، زيرا عدم ملكه غير از عدم مطلق است - و اين مقدار از وجود انتزاعى ( يعنى قابليت ) ، كافى در تحقق نسبت ( ميان دو طرف نسبت در عدم و ملكه ) مىباشد .
( به اين ترتيب ، تقابل ميان عدم و ملكه ، حقيقى است ، چنانكه در تضاد و تضايف نيز ، چنين است . بر همين اساس ، علامه طباطبائى در اين باب مىفرمايد : چنانكه از تقسيم تقابل ، كه ذكر شد ، روشن مىشود كه نياكان فلسفه ، تقابل را تنها ميان دو موجود نگرفتهاند - درحالىكه مناسب همين بود . . . « 1 » - خلاصه اينكه از ديدگاه فلسفى ، بر خلاف نظر منطق ، تناقض از اقسام تقابل بهشمار نمىرود ) .
هامش
( 1 ) . اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 4 ، ص 294 .