پس براى وجود آن ماهيت ، توقف و تكيه به غيرش وجود دارد . ( چون ماهيت اعتبارى و وجود اصيل است ، « 1 » به جاى ماهيت بايد وجود ممكن را در نظر گرفت كه اين همان امكان فقرى است ) .
وجود ماهيت ، معلول و موجدش ، علت است
و هذا التوقّف لا محالة على . . . عليه فى وجودها معلولتها .
و به ناچار اين توقف و تكيه ، بر وجود غير ( كه علت است ) مىباشد ، پس بدون شك ، معدوم از جهت اينكه معدوم است ، شيئيت ( و حقيقتى ) ندارد ( تا علت باشد ؛ البته عدم ملكه مثل : كورى ، كرى و . . . بهرهاى از هستى دارند ) .
پس اين موجودى كه فى الجمله و اجمالا ( و قطع نظر از خصوصيات علت كه آيا بسيط است يا مركب و . . . ) متوقف عليه و مورد اتكاست ، همانى است كه آنرا علت مىناميم و ماهيتى كه در وجودش تكيه بر آن ( وجود علت ) دارد ، معلول ( مجازى - چون اصالت با وجود است - ) آن ( علت ) است .
چرا مجعول به وجود است ؟
ثمّ إنّ المجعول للعلّة ، و الأثر . . . بالعلّة هو وجودها ، لا ذاتها .
سپس بدون شك مجعول علت و اثرى كه علت در معلول مىگذارد ( و ايجاد مىكند ) يا وجود معلول است يا ماهيت آن ( معلول ) يا صيرورت و گرديدن ماهيت آن ( معلول از عدم ) به وجود ، ولى محال است كه مجعول ماهيت باشد ، زيرا قبلا بيان گرديد كه ماهيت ، اعتبارى ( و تنها حد وجود ) است و آنچه براى معلول از ناحيه علت حاصل مىشود ، امر اصيل ( وجود ) است .
علاوه بر آن ، چيزى ( و خاصيتى ) كه در آن ( وجود معلول ) مستقر است كه ملاك
هامش
( 1 ) . همان ، فصل 4 .