باشد و اگر علم را امر وجودى بدانيم ؛ يعنى آنرا عبارت از حضور و وجود مجرد نزد وجود مجرد بدانيم ، لازم است نفس هم مجرد باشد ، چه تا تجرد نداشته باشد ، اتصال و اتحاد معنا ندارد ، درنتيجه علم موضوعيت ندارد .
مطلب ديگر اينكه ، ممكن است اشكال شود كه مگر در فلسفه بيان نشده است كه نفس كه صورت انسان است تحت جوهر قرار نمىگيرد ، زيرا آنرا يك امر وجودى تلقى مىكنند ، درحالىكه نفس جوهر است و آيا اين تناقض نيست ؟
در جواب گفته مىشود : نفس از جهتى جوهر است چرا كه قوامش به خودش است كه اين با صورت بهمعناى امر وجودى سازش دارد ، ولى از لحاظ ديگر جوهر نيست ، زيرا منظور از اين جوهر ماهيتى است كه وقتى يافت شود در « لا فى موضوع » تحقق پيدا مىكند ، روى اين حساب ، نفس از مقولهء جوهر نيست ، چرا كه از سنخ وجود و عامل تحصل جنس يا ماده است .
به بيان ديگر : نفس جوهر است از آن نظر كه وجود فى نفسه و معناى مستقل دارد ، لذا ماهيت و حقيقتى از اشياست ، پس داراى جوهر است و اگر رابطهء نفس را با حيوان در نظر بگيريم حيوان ، عرض عام و نفس ، عرض خاص است ، لذا ماهيت ندارد تا جوهر داشته باشد . « 1 »
فصل نهم : كمّ و تقسيمات و خواصش
تعريف كمّ و كمّ متصل و منفصل
الفصل التاسع : فى الكم و . . . خارج عادت ستة ، هذا خلف .
فصل نهم : درمورد كمّ و انقسام و خواصش است . كم ، عرضى است كه ذاتا ( قيد بالذات براى خارج نمودن مقولههاى ديگر مانند جوهر و كيف از تعريف است ، زيرا جسم هم قبول قسمت مىكند ، لكن به لحاظ كميت عارض بر آن ، نه بما هو جسم . . . )
هامش
( 1 ) . همان ، مرحله 5 ، فصل 6 ، ص 83 .