و نوع به يك وجود ، موجود است ، ( نه اينكه تحقق نوع ، به جنس و فصل جداگانه باشد ، چه جنس و فصل كه نوع را بهوجود مىآورند ، در خارج ، از نظر واقعيت يكى است ، زيرا جنس همان نوع است و فصل هم همان نوع است ، درنتيجه جنس همان فصل است ، چون دو چيز مساوى با چيزى ، باهم نيز مساوىاند ) ، اما در ذهن اجزاى ماهيت به ابهام و تحصّل مغاير نوع مىباشند . ( مفهوم حيوان مبهم همان نوع كه به ابهام و تحصلش نظر نمىشود ، نيست و همچنين مفهوم ناطق محصّل همان نوع كه ابهام و تحصلش ملاحظه نمىشود ، نيست ) و براى همين هريك از جنس و فصل ( در ذهن ) نسبت به ديگرى ، عرضى و زايد بر آن است ، چنانكه ( در فصل چهارم از مرحله پنجم ) گذشت .
حكم اجزاى مركب حقيقى ، مثل نوع
و من هنا ما ذكروا : أنّه لا بدّ . . . ضروريّة لا تفتقر الى برهان .
و آنچه ( فلاسفه ) ذكر كردهاند از همينجا ناشى مىشود كه بهناچار بايد در مركبات حقيقى - منظور انواع مادى كه از ماده و صورت تأليف شده است - ميان اجزاى آن ( انواع ) فقر و حاجت بعضى نسبت به برخى ديگر وجود داشته باشد ، تا اينكه اجزا مرتبط شوند و بهصورت يك وحدت حقيقى ، متحد شوند و آنها مسئله را ضرورى دانستهاند كه در آن به برهان هم نيازى نيست . ( مركب حقيقى آن است كه اولا : اجزا بههم نياز داشته باشند و ثانيا : بعد از تركيب خاصيت جديدى ايجاد شود و ثالثا : يك وحدت حقيقى پيدا شود و بالاخره اينكه ، اجزا نابود شوند ؛ كه در مقابل ، مركبات غيرحقيقى ؛ يعنى اعتبارى است كه اولا : اجزا به هم نياز ندارند و ثانيا : مركب اثر جديدى ندارد و ثالثا : مركب به وحدت حقيقى نرسد و بالاخره اينكه ، اجزا نابود نشوند ، مثل اجتماع دانشجويان كلاس و تجمع يك لشكر ) .