فصول تحقق دارد ، چون نفس ناطقه در ذات خود مجرد از ماده است و تنها در فعل به ماده محتاج مىباشد و زمانى كه مىميرد از ماده جدا مىگردد . بهعلاوه گفتهاند : چون كه صد آمد نود هم پيش ماست ) .
چرا جنس مأخوذ در حد فصل نيست ؟
ثمّ أنّ الفصل غير مندرج . . . بترتّب فصول غير متناهية .
سپس ( بايد دانست كه ) فصل ، مندرج و داخل تحت جنسش نيست ؛ بهاين معنا كه جنس ، مأخوذ در حدّ فصل نيست و الا اگر جنس ، در حدّ و تعريف فصل اخذ بشود ( يعنى اگر فصل جنسى باشد كه . . . ) درنتيجه ، آن جنس به فصلى نياز دارد تا آنرا قوام بخشد و باز به آن فصل مقوم ، نقل كلام مىكنيم كه ( فصل مقوم جنسى است كه . . . و همينطور . . . ) كه اين تسلسل در فصول بىنهايت است كه محال است .
فصل ششم : نوع و بعضى از احكام آن
جنس و فصل و نوع در خارج و ذهن
الفصل السادس : في النوع و بعض . . . زائدا عليه ، كما تقدّم .
فصل ششم : درمورد نوع و بعضى از احكام آن ( از جمله ملاك كثرت و وحدت ماهيت است . اجزاى ماهيت نوعيه ( مثل جنس و فصل ) در خارج به يك وجود يافت مىشوند و موجود مىگردند ، زيرا حمل ميان هريك از آنها ( جنس و فصل ) و نوع ، حمل اولى ذاتى است ، ( چنانكه قبلا در فصل چهارم بيان شد كه نوع از نظر ابهام ، جنس است و نوع از نظر تحصيل ، فصل است و نوع هم ماهيت تامّى است كه نظر به ابهام و تحصيل آن نمىشود « 1 » ؛ لذا مىتوان گفت : بعضى از حيوانها انسان هستند و هر ناطقى انسان است ) .
هامش
( 1 ) . بداية الحكمه ، مرحله 5 ، فصل 4 ، ص 64 .