فصل حقيقى ) ، به جاى فصل حقيقى قرار مىگيرد ، چنانكه حساس و متحرك بالارادة تماما فصل براى حيوان است و اگر فصل حقيقى بود ، بايد يكى بيشتر نباشد ، چنانكه گذشت .
فصل اشتقاقى ، مبدأ فصل منطقى است
و الفصل الاشتقاقىّ مبدأ . . . الفرس ذا نفس صاهلة فى الفرس .
و فصل اشتقاقى ( مثل ناطق و صاهل كه هردو از نطق و صهيل مشتق شدهاند و به قول سبزوارى منظور از فصل اشتقاقى همان فصل حقيقى است كه مبدأ فصل منطقى است . اشتقاقى همان مشتق منه و مأخوذ منه ؛ يعنى فصل حقيقى است و مشتق همان فصل منطقى ) ، « 1 » مبدأ فصل منطقى است ، لذا آن ، فصل حقيقى و مقوم نوع است ؛ مثلا درمورد انسان ( گفته مىشود ) كه انسان داراى نفس ناطقه است و درباره اسب ( گفته مىشود ) كه اسب داراى نفس صاهله است . ( پس خصوصيت نفس ناطقه داشتن انسان و نفس صاهله داشتن فرس ، اين است كه هردو ، مبدأ فصل منطقى هستند ؛ يعنى در « ذو نفس ناطقه » نفسى هست كه منبع فصل شده است ) .
حقيقت نوع ، به فصل اخير است
ثمّ إن حقيقة النوع هى فصله . . . مأخوذ فيه على وجه التحصّل .
سپس ( بايد دانست : ) بدون شك حقيقت نوع ، همان فصل اخير آن است . ( انسان به سبب ناطقيت ، انسان است ، نه به سبب حساسيت و . . . چرا كه حساسيت ابهام دارد ؛ يعنى ممكن است اسب حساس باشد يا آهوى حساس يا . . . ) و آن ( به دليل ) اين است كه فصل مقوم ( مثل ناطق ) ، محصّل و به وجود آورندهء نوع خودش مىباشد ، پس آنچه
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 8 ، ص 344 ، پاورقى شماره 2 .