در اجناس و فصول ديگر آن ( نوع ) ، به نحو ابهام اخذ و انتزاع شود ، در آن ( فصل اخير ) به نحو تحصّل ( و تعيّن و تحقق ) اخذ مىشود .
( مثلا در انسان ، نبات و حيوان بهنحو اجمال وجود دارد و همچنين است حساس ، ولى وقتى گفته شود : ناطق ، همه آنها به نحو تحصّل و تشخص وجود مىيابد ؛ به عبارت بهتر ، زمانى كه گفته مىشود : نبات ، معلوم نيست درخت است و تازه كدام درخت يا حيوان است و تازه كدام حيوان ، لذا يك نحو اجمالى وجود دارد ، ولى وقتى گفته مىشود : ناطق ، معلوم است كه حيوان ناطق منظور است ، نه حيوان نابح - صداى كلب - و حساس ناطق است ، نه حساس صاهل . . . ) .
نوع با تبديل بعضى از اجناس آن و تجرد صورتش باقى است
و يتفرّع عليه : أنّ هذيّة . . . تجرّدت النفس الناطقة عن البدن .
و نتيجهء ( اينكه حقيقت نوع به فصل اخير آن است ) ، اين است كه اين بودن ( و هويت ) نوع بهوسيله آن ( فصل اخير ) ، محفوظ است ؛ اگر چه بعضى از اجناس آن ( نوع ) تبديل پيدا كند . و همچنين اگر صورت آن ( نوع ) ، مجرد بشود ، آن صورتى كه همان فصل به شرط لا ، ( فصل مثل ناطق همان صورت است اگر به شرط لا از حمل منظور شود و صورت همان فصل است اگر لا به شرط از آن ملاحظه گردد ؛ يعنى در اولى نمىتوان گفت : ناطق حيوان است ، ولى در دومى مىشود گفت : ناطق حيوان است ) از مادهاى است كه همان جنس به شرط لا است . ( ماده مانند حيوان در خارج بر صورت مثل ناطق حمل نمىشود ، ولى در ذهن جنس بر فصل حمل مىشود ) ، نوع با حقيقت نوعى خودش باقى مىماند ، چنانكه اگر نفس ناطقه ( و روح انسان ) از بدن جدا بشود ، ( حكم همان است كه بيان شد ؛ يعنى حقيقت انسان از بين نمىرود ، چه اصل انسان به روح و نفس ناطقهء اوست ، نه به جسميت و نباتيت و حيوانيت و بعد جوهرى داشتن و نموّ و حساسيت ؛ يعنى وقتى ناطقيت باشد ، همهء كمالات اجناس و