كه ماهيت بهشرطلا باشد همين است ، چنانكه در مباحث ماهيت گذشت ( كه ماهيت از لحاظ خودش فقط خودش است ، لذا نه موجود است و نه معدوم و نه . . . گفتنى است كه ماهيت بهشرطلا در هيچ موطنى تحقق ندارد . حتى تصور ذهن از « ماهيت به شرط لا » ، مقارن با وجود ذهنى است ، هرچند ذهن مىتواند ماهيت را از وجود ذهنى تجريد و جدا كند و به شرط لا اعتبار نمايد ) و دومى از آندو ، اين است كه ماهيت تنها اخذ بشود ، بهگونهاى كه هرمفهوم مفروضى ، مقارن آن شود زايد بر آن و غير داخل در آن باشد . پس وقتى جزئى از مجموع ، مقارن آن ماهيت بشود ، ماهيت ، ماده آن ( جزء ) بشود و بر آن ( جزء ) حمل نشود . ( مثل تخم كدو كه پس از مدتى كدو مىشود كه كدو ديگر همان تخم نيست ، پس بر آن حمل نمىشود و نمونهء دقيقتر ، مثل ماهيت حيوان كه وقتى در اثر تكامل با ناطق مقارن مىشود ، انسان مىشود و حيوان نيز همان ناطق و حيوان ناطق نيست ؛ مثلا اگر ماهيت حيوان ، تام اعتبار شود نياز به ضميمه شدن ناطق يا . . . ندارد ، در اين صورت حيوان بهشرطلا اعتبار شده است و حمل ، ميان حيوان و انسان و ميان حيوان و ناطق صورت نمىگيرد . البته موطن حيوان و ناطق و انسان در اين خصوص خارج است ، نه ذهن « 1 » ) .
سوم : ماهيت لابهشرط
و أمّا الثالث : فأن لا يشترط معها . . . يقارنها شىء او لا يقارنها .
و اما ( اعتبار و ملاحظهء ) سوم ( ماهيت ، اين است كه ) با ماهيت چيزى شرط ( و همراه ) نشود ، بلكه بهطور مطلق اخذ شود ، با تجويز اينكه چيزى مقارن آن بشود يا مقارن آن نشود . ( اگر ماهيت حيوان بهطور مطلق و رها در نظر گرفته شود ، نه مشروط به انسان بودن است و نه مشروط به اسب بودن كه در اين صورت ، حمل صورت مىگيرد مثل ماهيت ناقص حيوان در ذهن كه يا انسان است و يا اسب ) .
هامش
( 1 ) . ر . ك : دكتر على شيروانى ، ترجمه و شرح بداية الحكمه ، 1380 ، ج 2 ، ص 37 .