از واقعيت نسبتهاى ميان اجسام نيز براى توضيح اين مطلب مىتوان بهره جست ، زيرا مثلا نسبت قرب و بعد ميان اجسام ، در عين اينكه داراى واقعيت عينى هستند ، ولى واقعيت آنها بدون تحقق اجسامى كه اطراف اين نسبتها باشند امكان پذير نيست ، بنابراين نسبت در وجود خود احتياج به غير خود دارد و اين نياز را هم واقعيت عينى ديگر بر طرف كرده است ، درنتيجه در ميان واقعيتهاى خارجى برخى نيازمند به غير و قائم به او است و برخى برآورنده نياز واقعيت نخست و قائم به نفس مىباشند ، اوّلى را عرض و دوّمى را جوهر مىناميم . « 1 »
بنابراين كسانى كه وجود جوهر را انكار كردهاند ، در حقيقت بدون آنكه خود توجه داشته باشند ، به جوهر بودن اعراض معتقد شدهاند ، زيرا اگر اعراض قائم به وجود جوهر نيستند ، بايد قائم به نفس باشند و مقصود ما از جوهرچيزى جز وجود قائم به نفس نيست .
* * *
هامش
( 1 ) به اصول فلسفه و روش رئاليسم : ج 2 ، ص 54 و ج 4 ، ص 303 . رجوع شود .