مىدانند ، و البته وجود شرايط و زمينههاى خاص را براى تصرف رب النوع لازم مىدانند ، ولى پيدايش اين شرايط و زمينههاى طبيعى را معلول عوارض قبلى موجود مادى مىدانند و درنتيجه وجود قوه جوهرى را منكرند .
ولى فلاسفهء مشاء با اينكه همهء فعل و انفعالات عالم ماده را مستند به موجود مفارق ( عقل فعال ) و در نهايت مستند به اراده ازلى الهى مىدانند ، ولى باتوجه به نظام اسباب و مسببات ، مبدء مباشر و قريب اين افعال و خواص را ، همان قوهء جوهرى و ذاتى مىدانند كه به صورت نوعيه يا طبيعت ناميده مىشود .
از اين اختلاف كه فلاسفهء اشراق با حكماء مشاء دارند ، گاهى چنين تعبير مىشود كه آنان صورت نوعيه را قبول دارند ، ولى آن را از مقولهء جوهر نمىدانند ، و به عبارت ديگر : بحث اين دو گروه در جوهر يا عرض بودن صورت نوعيه است نه در اصل وجود آن .
حكيم سبزوارى ( ره ) پس از آنكه نظريهء صورت نوعيه را مطرح نموده و دليل آن را يادآور شده است ، چنين مىگويد :
« فى انها اعراض او جواهر * مشاء اشراقية تشاجروا »
فذهب الاشراقيون الى كونها اعراضا لان الحال فى محل كيف كان عندهم عرض ، و المشاء الى كونها جواهر لان الحال فى محل مستغن عن الحال فى الوجود و التنوع جميعا عندهم عرض لا مطلقا » .
ترجمه : درمورد اينكه صور نوعيه اعراضند يا جواهر فلاسفه مشاء با فلاسفه اشراق مشاجره كردهاند ، پس اشراقيون آنها را اعراض دانستهاند ؛ زيرا حالّ در محل ، هرگونه كه باشد در نظر آنان عرض ناميده مىشوند ، ولى مشائيان آنها را جواهر مىدانند ؛ زيرا حالّ در محل مطلقا و درهرحال عرض خوانده نمىشود ، بلكه آنگاه عرض خوانده مىشود كه محلّ در وجود و در تنوع خود بىنياز از حالّ باشد ( و چون ماده در وجود و تنوع خود نيازمند صورت نوعيه است ، پس صورت نوعيه عرض نخواهد بود ) .