و هرجا و هروقت كسى خود را مدعى چنين معرفتى دانست بايد دانست كه مدعىاى بىدليل و كاذبى حيلهگر است ، كه مىخواهد بر خدا و رسولش افترا ببندد و ماواى او جهنم است كه بدترين سرانجام است .
در نهج البلاغه و احتجاج « 1 » آمده كه امام امير المؤمنين على عليه السّلام فرمود :
روزگارى خواهد آمد كه مردم در اثر مداخله بى جا در آيات قرآن ، و مراجعه نكردن به خاندان وحى كارشان به جايى مىرسد كه مسألهاى به يكى از قضات اسلام عرضه مىشود و در آن مساله به رأى خود حكمى مىكند ، و سپس عين همين مساله در نوبتى ديگر به قاضى ديگر عرضه مىشود و اين قاضى حكمى بر خلاف حكم قاضى اول مىنمايد ، آنگاه قضات در مورد آن مساله اختلاف نموده ، و وقتى آن كسى كه اين قضات را به قضاوت نصب كرده همگى را احضار نموده ، رأى آنان را مىپرسد و با اينكه مىفهمد آراى آنها مختلف است ، همه آن آرا را تصويب مىكند ، با اينكه يك خدا دارند ، و پيامبرشان و كتابشان يكى است ! .
آيا خداى سبحان دستورشان داده به اينكه اختلاف كنند ، و آيا در اين اختلاف خدا را اطاعت مىكنند ؟ و يا خدا از آن نهيشان كرده و نافرمانى او مىكنند ؟ و يا دين اسلام در هنگام نزولش ناقص بوده ؟ خدا ، ايشان را به كمك طلبيده تا دين ناقص او را تكميل كنند ؟ و يا شركاى خدايند و به خود اين حق را مىدهند كه هرچه بگويند ، خدا به گفتار آنان رضايت دهد ؟ و يا دين اسلام در هنگام نزولش كامل بوده ولى رسول اسلام در ابلاغ آن كوتاهى كرده است ؟ كداميك از اين بهانهها را مىتوانند داشته باشند ؟ با اينكه خداى
هامش
( 1 ) . احتجاج : 1 / 389 .