شأن و علم خدا هم مانند شأن و علم بندگان نيست ، كه به خاطر دگرگونى عوامل خارجى ، دگرگون شود ، يك روز علم به مصلحتى پيدا كند ، و بر طبق آن حكمى بكند ، روز ديگر عملش به مصلحتى ديگر متعلق شود ، كه ديروز تعلق نگرفته بود ، درنتيجه به حكم ديگرى حكم كند ، و حكم سابقش باطل شود .
[ به عبارتى ديگر علم خدا مانند علم بندگانش نيست كه هرروز تغيير و تبديلى پيدا كند ، اين براى افرادى كه به تمام جهات مصالح و مفاسد احاطه ندارند پيشآمدى قهرى است ، ولى آنكس كه علم او به تمام جهات احاطه دارد نبايد اينطور باشد . ]
جهت دوم ، اين است كه قدرت هرچند مطلقه باشد ، الا اينكه با فرض تحقق ايجاد ، و فعليت وجود ، ديگر تغيير و دگرگونى محال است ، چون چيزىكه موجود شد ، ديگر از آن وضعى كه بر آن هستى پذيرفته ، دگرگون نمىشود ، و اين مسألهاى است ضرورى .
مانند انسان در فعل اختيارش ، تا مادامى كه از او سر نزده ، اختيارى او است ، يعنى مىتواند آن را انجام دهد يا انجام ندهد ، اما بعد از انجام دادن ، ديگر اين اختيار از كف او رفته ، و ديگر فعل ، ضرورى الثبوت شده است . « 1 »
هامش
( 1 ) . الميزان ؛ ج 1 ، ص 378 .