آزمايش درمورد پرندگان به عمل آمده كه با وسائلى مغزشان را برداشتهاند و در عين حال نمرده و تنها شعور خود را از دست دادهاند تا اينكه كمكم در اثر نرسيدن مواد غذايى و توقف ضربان قلب مردهاند .
با اينكه بشر همانطور كه به اهميت قلب پى برده بود ، به اهميت سر ، كه جايگاه دماغ است نيز پى برده بود . ليكن به خاطر همان شواهدى كه گفتيم ، نمىتوانست بپذيرد كه دماغ مركز فرماندهى بدن باشد .
و ظاهرا همين مسأله باعث شد كه ادراك و شعور و هرچه كه بويى از شعور در آن باشد ، از قبيل : حب و بغض ، عفت ، شجاعت و جرأت و . . . را به قلب نسبت دهند . و منظورشان از قلب ، همان روحى است كه به بدن وابسته است ، و يا به وسيلهء قلب ، در بدن جريان مىيابد ، و هم به نفس ، گاهى مىگويند : فلانى را دوست دارم ، گاهى گويند روحم او را دوست دارد ، يا قلبم او را دوست دارد . « 1 »
هامش
( 1 ) . الميزان ( 20 جلدى ) ؛ ج 2 ، ص 335 - 337 + الميزان ( 40 جلدى ) ؛ ج 4 ، ص 5 . [ با تلخيص و تصرف ]