تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با علامه در الميزان ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
س 1114 - چه عاملى باعث شده كه ادراكات انسانى را به قلب نسبت مىدهند ؟ ج - ظاهرا منشأ آن ، اين بوده كه انسان وقتى وضع خود و ساير انواع حيوانات را بررسى كرده و مشاهده نموده كه بسيار اتفاق مىافتد كه يك حيوان در اثر بىهوشى و غش و امثال آن شعور و ادراكش از كار مىافتد ، ولى ضربان قلب و نبضش هنوز زنده است ، در صورتى كه اگر قلبش از كار بيفتد ديگر حياتى برايش باقى نمىماند . انسان از تكرار اين تجربه يقين كرد كه مبدأ حيات در آدمى ، قلب آدمى است ، به اين معنا كه ، روحى را كه معتقد است در هرجاندارى هست نخست به قلب جاندار متعلّق شده ، هرچند كه از قلب به تمامى اعضاى زنده نيز سرايت كرده ، و نيز يقين كرد ، كه آثار و خواص روحى و روانى چون احساسات وجدانى يعنى شعور و اراده و حب و بغض و رجاء و خوف و امثال اينها ، همه مربوط به قلب است ، به همين عنايت كه قلب اولين عضوى است كه روح بدان متعلق شده است . [ از طرفى ] در عين اينكه قلب را مبدأ حيات مىدانيم ، دماغ ( مغز سر ) را هم مبدأ فكر ، و چشم را وسيلهء ديدن ، . . . و حتى خود قلب به منزلهء آلت و ابزارى است براى انجام كارى كه به وساطت آن آلت محتاج است . چه بسا تجربه‌هاى مكرر علمى هم اين نظريه را تأييد كند ، چون اين