چون هزاران نفر هم هزاران انسان است و يك نفر هم انسان است [ از نظر انسانيت ] و وزن يكى با هزاران از حيثيت وجود يكى است .
از طرفى ، اين طبيعت وجودى به خودى خود مجهز به قوى و ادواتى شده كه با آن از خود دفاع مىكند ، چون مفطور ، به حبّ وجود است ، و هرچيزى را كه حيات او را تهديد مىكند به هروسيله كه شده و حتى با ارتكاب قتل و اعدام ، از خود دور مىسازد و به همين جهت است كه هيچ انسانى نخواهى يافت كه در جواز كشتن كسى كه مىخواهد او را بكشد و جز همين كشتن چارهاى نيست شك داشته باشد و اين عمل را جائز نداند .
همين ملّتهاى راقيه كه قصاص را جائز نمىدانند ، آنجا كه دفاع از استقلال و حريت و حفظ قوميتشان جز با جنگ صورت نمىبندد ، هيچ توقفى و شكى در جواز آن نمىكنند ، و بىدرنگ آمادهء جنگ مىشوند ، تا چه رسد به آنجا كه دشمن قصد كشتن همهء آنان را داشته باشد . و چه شد كه كشتن كسى را كه تصميم كشتن او را گرفته ، با اينكه هنوز نكشته ، جائز مىداند ولى قصاص كه كشتن او بعد از ارتكاب قتل است ، جائز نمىداند ؟
چطور مىتوان باور كرد طبيعت قانون « عكس العمل » را در وقايع تاريخى به رسميت بشناسد و طبق منطق
« فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ ،
هركس به سنگينى ذرهاى عمل خير كند آن را مىبيند و هركس به سنگينى ذرهاى