موجود ، به جايى و مرتبهاى رسيد كه هيچ قتلى و جنايتى در آنها اتفاق نمىافتد مگر به ندرت و ملت خودبهخود از كشتار و فجايع متنفرند ، در اينصورت ( كه اسلام هم در قصاص كشتن را حتمى و متعين ندانسته ، بلكه يك طرف تخيير شمرده و طرف ديگر را عفو دانسته ) چه مانعى دارد حكم قصاص در جاى خود و به وقت خود باقى بماند ، ولى مردم متمدن ، طرف ديگر تخيير را انتخاب كنند و از عقوبت جانى عفو نمايند ، كه در عفو لذتى است كه در انتقام نيست .
امّا اگر جانيانى كه زندگى در زندان برايشان شرافتمندتر از زندگى بيرون از زندان است و هيچ وحشتى از اينگونه احكام ندارند . و نيز به چشم خود مىبينيم در جوامعى كه به آن پايه از ارتقاء نرسيدهاند و حكم قصاص هم در بينشان اجراء نمىشود ، روزبهروز آمار فجايع بالاتر مىرود .
و اگر ملّتى همچنان راه انحطاط را پيش گرفت و خواست تا نعمتهاى خود را با كفران جواب بگويد ، قصاص براى او حكمى است حياتى ، در عين اينكه در آنجا نيز عفو به قوت خود باقى است .
اينكه جنايتكار قاتل را داراى بيمارى روحى و روانى بدانيم و براى جانى جا بيافتد كه اين حكومتها هستند كه بايد اين گونه افراد را با يك دنيا رأفت و دلسوزى تحت درمان قرار دهند و از سوى ديگر حكومتها هم به اين معنا معتقد باشند البته هرروز يكى را خواهد كشت و معلوم است كه چه فاجعهاى
با علامه در الميزان ( فارسى ) — صفحة 373
مساهمون: مراد على شمس
ص٣٧٣