تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با علامه در الميزان ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
طريقى است ، زيرا معلوم است كه ذائقهء دين راضى نيست به اينكه مردم به امرى سرگرم باشند كه هيچ مربوط به معرفت پروردگار و عبادت او نباشد ، دين كه لحن گفتارش اين است كه :
« إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ
« 1 » ، در نظر خدا دين عبارتست از تسليم » و يا اينكه مىفرمايد :
« لا يَرْضى لِعِبادِهِ الْكُفْرَ
« 2 » ، خدا كفر را براى بندگان خود نمىپسندد » چطور ممكن است راضى شود مردم عبادت و معرفت خدا را كنار گذاشته و تنها و تنها به عرفان نفس بپردازند ؟ ! پس معلوم مىشود عرفان هم انگيزه اصليش همان دين فطرى بوده ، و گرنه خودش به خودى خود چيزى نيست كه از فطرت سرچشمه گرفته باشد ، و فطرت انسانى انسانها را به آن دعوت كرده باشد ، تا اينكه گفته شود شاخ و برگهايش هم به اصل واحدى كه همان دين فطرى باشد منته مىشود . ممكن هم هست اين معنا را به وجه ديگرى به ذهن نزديك سازيم ، و آن اينكه انسانيت به حكم فطرت و جبر طبيعت محكوم شده است كه به منظور سعادت خود ، زندگى خود را اجتماعى نموده و مدنيت را اختيار كند . و نيز مىتوان حكم كرد و گفت كه عرفان نفس اگر چه سلوكش به هرطريقى كه فرض كنيم باشد ، امرى است كه از دين گرفته شده است . « 3 »
هامش
( 1 ) . سوره آل عمران ، آيه 19 . ( 2 ) . سوره زمر ، آيه 7 . ( 3 ) . الميزان ؛ ج 6 ص 275 و 277 . [ با تصرّف ]