و دلسوز كه شب و روز براى هدايت آنها تلاش و كوشش مىكرد و در خلوت و جلوت براى نجات آنها مىكوشيد و چه سرسختى عجيبى نشان داد .
نوح عليه السلام از آنها به درگاه خدا شكايت برد ، و گفت : « پروردگارا ! من قوم خود را شب و روز ( به سوى تو ) دعوت كردم اما دعوت من جز فرار از ( حق ) بر آنها نيفزود ، و من هر زمان آنها را دعوت كردم كه ( ايمان بياورند و ) تو آنها را بيامرزى ، آنها انگشتان خويش را در گوشها قرار داده ، و لباسهايشان را بر خود پيچيدند و در مخالفت اصرار و لجاجت ورزيدند ، و شديداً استكبار كردند » . ( قالَ رَبّ انِّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَيْلًا وَ نَهارَاً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِى الّا فِراراً وَ انِّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا اصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوا ثِيابَهُمْ وَ اصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً ) .
اين چه تعصب و لجاجتى است كه انسان براى آن كه حرف حق را نشنود ، انگشت در گوش خود بگذارد و براى اين كه چهرهء حق طلبان را نبيند لباسش را بر خود بپيچد ، و همچون كبك سر به زير برف كند ، و از حق بگريزد .
حق گريزى و حق ستيزى نيز حسابى دارد و آنها بىحساب در اين راه مىدويدند و عاملى جز لجاجت و تعصّب و استبداد نداشتند .
چگونه انسان بيمار ممكن است از طبيب خود بگريزد و گرفتار در ظلمات ، پشت به چراغ كند ، و غريق در گرداب ، دست نجات دهندهء خود را عقب بزند ، اين چيزى است كه راستى حيرت هر كس را بر مىانگيزد ولى لجاج و عناد و استكبار ، از اين چهرهها بسيار دارد .
در ميان پيامبران الهى هيچ كس به اندازهء نوح عليه السلام قوم خود را دعوت نكرد ، نهصد و پنجاه سال گفت و گفت و اصرار و تأكيد كرد ، و ليل و نهار كه ممكن است اشاره به حضور در جلسات خصوصى آنها در شبها و در جلسات عمومى آنها در روزها باشد ، دعوت روشنگرانهء خود را ادامه داد ، ولى جز گروه اندكى ايمان نياوردند و به گفتهء بعضى به طور متوسط هر دوازده سال تنها يك نفر ايمان آورد .
تعبير به « وَجَعَلُوا اصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ ؛ انگشتهايشان را در گوششان گذاشتند » با اين كه انسان نوك انگشت را براى نشنيدن در گوش مىگذارد شايد اشاره به شدّت
اخلاق در قرآن ( فارسى ) — صفحة 41
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٤١