مىگويند : اين اخلاق بدى است ، و به عكس هنگامى كه بذل و بخشش مىكند مىگويند :
اين اخلاق خوبى است كه فلان كس دارد ؛ در واقع اين دو ، علّت و معلول يكديگرند كه نام يكى بر ديگرى اطلاق مىشود .
بعضى از غربيها نيز علم اخلاق را چنان تعريف كردهاند كه از نظر نتيجه با تعريفهايى كه ما مىكنيم يكسان است ، از جمله در كتاب « فلسفهء اخلاق » از يكى از فلاسفهء غرب به نام « ژكس » مىخوانيم كه مىگويد : « علم اخلاق عبارت است از تحقيق در رفتار آدمى به آن گونه كه بايد باشد . » « 1 »
در حالى كه بعضى ديگر كه بينشهاى متفاوتى دارند ( مانند فولكيه ) در تعريف علم اخلاق مىگويد : « مجموع قوانين رفتار كه انسان به واسطهء مراعات آن مىتواند به هدفش برسد ، علم اخلاق است . » « 2 »
اين سخن كسانى است كه براى ارزشهاى والاى انسانى اهمّيّت خاصّى قائل نيستند بلكه از نظر آنان رسيدن به هدف ( هر چه باشد ) مطرح است ؛ و اخلاق از نظر آنها چيزى جز اسباب وصول به هدف نيست !
* * *
2 - رابطهء اخلاق و فلسفه
فلسفه در يك مفهوم كلّى به معنى آگاهى بر تمام جهان هستى است به مقدار توان انسانى ؛ و به همين دليل ، تمام علوم مىتواند در اين مفهوم كلّى و جامع داخل باشد ؛ و روى همين جهت ، در اعصار گذشته كه علوم محدود و معدود بود ، علم فلسفه از همهء آنها بحث مىكرد ، و فيلسوف كسى بود كه در رشتههاى مختلف علمى آگاهى داشت .
در آن روزها فلسفه را به دو شاخه تقسيم مىكردند :
الف - امورى كه از قدرت و اختيار انسان بيرون است كه شامل تمام جهان هستى بجز افعال انسان ، مىشود .
هامش
( 1 ) . فلسفهء اخلاق ، صفحهء 9 .
( 2 ) . الاخلاق النّظريّه ، صفحهء 10 .