تخطي إلى المحتوى الرئيسي

التفسير الكاشف ( تفسير كاشف ) ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨

خلاصهء داستان

اين داستان در سال تولّد پيامبر اعظم صلّى اللّه عليه و إله اتّفاق افتاد و خلاصهء آن چنين است : هنگامى كه حبشىها بر يمن مسلّط گرديدند ، عازم مكّه شدند و هدفشان اين بود كه كعبه را ويران كنند . آنان روانه شدند ، در حالىكه پيشاپيش ايشان يك فيل و يا بيشتر حركت مىكرد ، تا اين‌كه به مكانى نزديك مكّه به‌نام « مغمس » رسيدند و در آن فرود آمدند . رئيس آنان ابرهه - چنان‌كه راويان مىگويند - فردى را به سوى قريش فرستاد ، تا به آنها خبر دهد كه وى به جنگ ايشان نيامده است و تنها با هدف ويران كردن خانهء كعبه آمده است . بنابراين ، اگر آنان با وى نجنگند ، او هم نياز به ريختن خون ايشان ندارد . همين‌كه ابرهه مصمّم شد كه خانه را خراب كند ، خداوند گروه‌هايى از پرندگان را به سوى او و لشكرش فرستاد كه سنگريزه‌هايى را به سوى آنان پرتاب مىكردند . اين سنگ به هركدام از آنان كه اصابت مىكرد ، وى به بيمارى آبله مبتلا مىشد و گوشت‌هاى بدنش متلاشى مىگرديد و بر زمين مىافتاد . بنابراين ، لشكر و فرماندهء آن به وحشت افتادند و گريختند و ابرهه نيز به همين بيمارى گرفتار شد و در صنعا به هلاكت رسيد . دكتر طه حسين در كتاب مرآة الاسلام مىگويد : در اين موقعيّت دشوار ، از ميان سران قريش ، تنها عبد المطلب بود كه كمال شكيبايى ، نيرومندى ، شجاعت و اعتماد را از خود به نمايش گذاشت ، زيرا او به قريش اشاره كرد كه مكّه را تخليه كنند . قومش از فرمان او اطاعت كردند و تنها عبد المطلب در مكّه باقى ماند و آن را ترك نكرد و در كعبه اقامت گزيد ، در حالىكه دعا مىكرد و از خدا يارى مىخواست . راويان مىگويند : لشكر به شتران قريش هجوم بردند و آنها را به غارت بردند . عبد المطلب نزد ابرهه آمد و زمانىكه بر او وارد شد ، تنها دربارهء شتران با وى سخن گفت . بنابراين ، وى در نظر ابرهه حقير جلوه كرد و به او گفت : من گمان مىكردم