ممزّق » مفعول مطلق . « ظنّه » مفعول « صدّق » . « من سلطان » « من » از لحاظ اعراب زايد و « سلطان » اسم « كان » . « له عليهم » خبر آن است .
خلاصهء داستان
در تاريخ مسعودى داستانى آمده كه خلاصهاش چنين است :
نخستين پادشاه يمن ، سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان و نامش عبد شمس بود . او را سبأ ناميدند ؛ زيرا اسيرانى را به اسارت گرفته بود . [ از سبى ، يسبى به معناى اسير كردن ] .
سرزمين سبأ ، سرسبزترين ، ثروتمندترين و پرنعمتترين سرزمينهاى يمن بود . پيش از اين ، سيل اين سرزمين را فرامىگرفت و كشتزارها را نابود و ساختمانها را ويران مىكرد . بنابراين ، پادشاه قوم ، دانشمندان آنزمان را گرد آورد و دربارهء مشكل سيل با آنان به رايزنى پرداخت . آنان همگى رأى دادند كه ميان دو كوه ، سدّى را بنا كنند . پادشاه ، ديدگاه آنان را اجرا كرد . آنان براى سدّ ، دريچههايى قرار دادند كه باز و بسته مىشد ، تا بدينوسيله ، آب را برطبق نيازشان كنترل كنند . اين سد ، به نام شهرى كه در نزديكى آن قرار داشت ؛ يعنى « مأرب » ناميده شد . آنگاه آب به سد نفوذ كرد و با گذشت سالها آن را ضعيف ساخت و سرانجام ، ويران شد و آب آن يكباره بيرون زد و خانهها و باغها را ويران كرد . ساكنان اين سرزمين به نقاط مختلف پراكنده شدند و از اينجا در ضرب المثلها آمده است : همچون قوم سبأ پراكنده شدند .
در تفسير طبرى و مجمع البيان آمده است :
از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله دربارهء سبأ پرسيده شد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : او مردى از عرب بود كه ده فرزند داشت : شش نفر از آنها را به فال نيك گرفت و چهار تن ديگر را به فال بد . امّا آنها را كه به فال نيك گرفت عبارت بودند از : كنده ، حمير ، ازد ، اشعريون ، مذحج ، و انمار كه خثعم و بجيله از نسل آنان مىباشند و امّا آنان را كه به فال بد گرفت عبارتند بودند از :
عامله ، جذام ، لخم و غسان .