مىكنند و هرگاه فرصتى به دست آورند ، كشتار و نيرنگ مىكنند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سعد بن معاذ و گروهى از صحابه را نزد بنى قريظه فرستاد ، تا براى باقى ماندن اين قبيله بر سر پيمان خود تلاش كنند . امّا آنان همچنان بر خيانت پاى فشردند . از اين روى ، مسلمانان در محاصرهء سخت قرار گرفتند و دشمنان آنها را از هرسو احاطه كردند .
در كتاب : فقه السيره نوشتهء شيخ غزالى آمده است :
عمرو بن ودّ و عكرمة بن ابى جهل و ضرار بن خطاب خود را به نزديكى مدينه رسانيدند ، تا اينكه جاى باريكى از خندق را پيدا كردند و اسبهاى خود را از آنجا عبور دادند و مسلمانان احساس خطر بزرگ كردند و گروهى از سوارانشان شتافتند تا آن رخنه را ببندند . فرمانده اين گروه على بن ابيطالب عليه السّلام بود . على عليه السّلام به عمرو بن ودّ كه جنگجويى دلير و آموزش ديده بود ، گفت : اى عمرو ! تو با خدا پيمان بستهاى كه هركس از قريش از تو دو حاجت بخواهد ، يكى از آنها را برآورده سازى . عمرو گفت : بله ؛ على عليه السّلام گفت : من تو را به خدا و اسلام فرامىخوانم . عمرو گفت : مرا بدان نيازى نيست .
على عليه السّلام گفت : از تو مىخواهم كه از اسبت پياده شوى . عمرو در پاسخ او گفت : چرا ، اى فرزند برادرم ؟ به خدا سوگند من دوست ندارم تو را بكشم . - هدف او تحقير على بود - على عليه السّلام گفت : امّا من به خدا سوگند ، دوست دارم تو را بكشم . عمرو از اين سخن به خشم آمد و از اسبش پياده شد و آن را پى كرد و به صورتش نواخت . آنگاه به على عليه السّلام روى آورد و هردو پياده شدند و عليه يكديگر شمشير زدند و سرانجام ، على او را كشت .
سواركاران مشركان ، با ديدن اين صحنه شكست خورده از خندق بيرون رفتند و گريختند .
زمانى كه سپاه احزاب احساس كردند كه راهى براى عبور از خندق ندارند ، به سوى مسلمانان تيراندازى كردند . يكى از اين تيرها به چشم سعد بن معاذ اصابت و او را به سختى زخمى كرد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه او را نزد زنى در مدينه كه به نام رفيده كه زخمىهاى مسلمانان را براى خدا مداوا مىكرد ، ببرند . هنگامى كه سعد به زخم
التفسير الكاشف ( تفسير كاشف ) ( فارسى ) — صفحة 329
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص٣٢٩