و لقد أمرّ على اللّئيم يسبّنى * فأعف ثم أقول لا يعنينى
گذرم به آن انسان پست مىافتد كه دشنامم مىدهد و من از آن چشم مىپوشم و مىگويم :
منظورش ، من نيستم .
قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً .
يوسف اين سخن را بهطور پنهانى گفت ؛ زيرا خدا مىفرمايد : « و آن را برايشان آشكار نكرد » . « و اللّه اعلم بما تصفون » ؛ خداوند آن نسبت دزدى را كه به من و برادرم داديد بهتر مىداند كه دروغ محض است .
قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ .
پس از اينكه آنان در برابر يك امر واقعى قرار گرفتند و با توجّه به اينكه از ديدگاه آنها ، عدالت اقتضا مىكرد كه برادرشان بنيامين به بردگى گرفته شود ، خواهش كردند كه آنان را مورد رحم و بخشش و گذشت قرار دهد و يا فديه و جايگزين از ايشان بپذيرد و عزيز يكى از آنها را كه ده نفر بودند [ به جاى بنيامين ] برگزيند . آنها اين درخواست را پيش كشيدند و بر آن پاى فشردند و نيكوكارى و خيرخواهى عزيز و نيز پيرى پدرشان ، بزرگى مقام و قدرت او و ناتوانى و شيفتگى او نسبت به فرزندش بنيامين را وسيلهاى قرار دادند براى بهدست آوردن اين خواسته . البتّه ، اينهمه پافشارى آنان به خاطر دوستى برادرشان نبود ، بلكه به خاطر رهايى از پدر و مسئوليت پيمانى بود كه به او سپرده بودند .
قالَ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ ؛
يوسف ، درخواست و تقاضاى آنها را رد كرد و برگرفتن برادرش پاى فشرد و اين ، به خاطر امرى بود كه خدا مىخواست ، پس از آزمايش و گرفتارى يوسف ، آن را به پايان برساند . شايان ذكر است كه يوسف ، بيگناهى و مبرّا بودن برادرش از دزدى را با زيباترين و حكمتآميزترين عبارت ، بيان كرد ، آنجا كه گفت : « من وجدنا متاعنا عنده » ؛ زيرا برادران يوسف از اين عبارت چنين فهميدند : كسى كه كالاى ما را دزديده است . در حالى كه مقصود يوسف اينچنين بود : كسى كه كالاى خود را از بار او