دعوت كرد
قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ .
مراد از ربّ در اينجا ، مولا است . يوسف درخواست بيرون آمدن از زندان را رد كرد و براى پاسخ به دعوت پادشاه ، از خود علاقه نشان نداد چنانكه بسيارى از مقدّس مآبان چنين مىكنند و بنا به دلايل زير ، ارزشى براى اين دعوت قايل نشد :
1 . انسان مؤمن در حقيقت ، جز خدا كسى را بزرگ نمىداند و در راه ابراز حق و برملا كردن آن از هيچچيز باك ندارد و به همين دليل ، يوسف صدّيق بيرون آمدن از زندان را از راه عفو و بخشش رد مىكند و پيش از هرچيزى بر اعلام حق پاى مىفشارد . او تصميم گرفت كه يا بر زندان و رنجهاى آن در تمام عمرش صبر كند و يا سربلند و در حالى كه از هرتهمتى تبرئه شده باشد از آن بيرون آيد .
2 . يوسف مىخواست كه تحقيق و بررسى در غياب او صورت گيرد و او هيچگونه دخالتى در آن نداشته باشد ؛ زيرا اين كار ، پاكى و بىگناهى او را بيشتر مىرساند و بزرگى و بردبارى او را بهتر ثابت مىكرد .
3 . يوسف اعتماد كامل داشت كه بيگناه است و نيز اطمينان داشت كه تحقيق به نفع او تمام خواهد شد و عجله نكردن در بيرون آمدن از زندان موجب اعتماد بيشتر مردم و پاسخ مثبت آنان به رسالت او خواهد گرديد . به علاوه ، او راه را بر كسى مىبندد كه بخواهد او را در نزد پادشاه در آن هنگام كه از نزديكان او مىشود و در نزد ديگران هنگامى كه آنان را به خدا و حق فرامىخواند ، از راه تهمت زدن بدنام كند .
فرستاده به نزد پادشاه بازگشت و به او خبر داد كه يوسف از زندان بيرون نمىآيد ، مگر اينكه در ابتدا دربارهء تهمتى كه به خاطر آن زندانى شده است تحقيق شود .
بنابراين ، پادشاه به اين موضوع توجّه نمود و زنان را احضار كرد .
قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ .
اين سخن اعتراف قاطعى