الجزء الثالث عشر
آوردن يوسف از زندان
[ سوره يوسف ( 12 ) : آيات 50 تا 53 ]
وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ ( 50 ) قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ ( 51 ) ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ ( 52 ) وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ ( 53 )
[ ترجمه ]
پادشاه گفت : نزد منش بياوريد . چون فرستاده نزد يوسف آمد ، يوسف گفت : نزد مولايت بازگرد و بپرس حكايت آن زنان كه دستهاى خود را بريدند چه بود ؟ كه پروردگار من به مكرشان آگاه است . ( 50 )
گفت : اى زنان ! آنگاه كه خواستار تن يوسف مىبوديد ، حكايت شما چه بود ؟ گفتند : پناه بر خدا ، او را هيچ گناهكار نمىدانيم . زن عزيز گفت :
اكنون حق آشكار شد . من خواستار تن او مىبودم و او در زمرهء راستگويان است . ( 51 )
چنين شد تا بداند كه من در غيبتش به او خيانت نكردهام و خدا حيلهء خائنان را به هدف نمىرساند . ( 52 )
من خويشتن را بىگناه نمىدانم ؛ زيرا نفس ، آدمى را به بدى فرمان مىدهد . مگر پروردگار من ببخشايد ؛ زيرا پروردگار من آمرزنده و مهربان است . ( 53 )