هلاكت از آسمان براى آنان پديدار شد . از اينرو ، آنان توبه كردند و اخلاصمندانه از خدا خواستند كه عذاب را از ايشان بردارد . در نتيجه ، خدا همچنين كرد و آنها را تا فرارسيدن اجل [ طبيعى ] شان باقى گذارد و همين معناى سخن خداوند است كه مىفرمايد :
فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ .
مفسران مىگويند : قوم يونس لباسهاى زبرى كه از مو بافته شده بود ، پوشيدند و به بيابان رفتند ، در حالى كه زنان ، كودكان و چهارپايان همراه آنان بودند . هربچّهاى را از انسان و حيوان ، از مادرش جدا كردند . بنابراين ، برخى نسبت به برخى ديگر دل سوزاندند و صداى شيون از ميان آنها بلند شد و صداى انسانها با صداى حيوانها درهم آميخت و خداوند عذاب را از آنان برداشت و آنها در كمال امنيت به خانههايشان برگشتند .
امّا يونس ، به گردش در زمين پرداخت ، تا اينكه به كنار دريا رسيد و ناگهان گروهى را سوار بر يك كشتى ديد . از آنان تقاضا كرد كه او را هم به همراه خود بر كشتى سوار كنند و آنان چنين كردند . هنگامى كه آنها به وسط دريا رسيدند ، خداوند ماهى بزرگى را فرستاد ، تا راه كشتى را ببندد . از اينرو ، مسافران كشتى يقين پيدا كردند كه اين ماهى يكى از آنان را مىخواهد . آنان بر اين شدند كه قرعه بيندازند و قرعه به نام يونس اصابت كرد . آنان وى را در دريا انداختند و يا او خود ، خودش را به دريا افكند . ماهى او را بلعيد ، چنانكه در سورهء صافات مىفرمايد : « و يونس از پيامبران بود . و چون به آن كشتى پر از مردم گريخت ، قرعه زدند و او در قرعه مغلوب شد . ماهى ببلعيدش و او درخور سرزنش بود » ؛ « 1 » يعنى خود را سرزنش مىكرد .
خداوند به ماهى الهام كرد كه يونس را بدون آنكه آزار كند ، در شكم خود جاى دهد . يونس به درگاه پروردگارش زارى مىكرد ، او را صدا مىزد و به او پناه مىبرد ، در
هامش
( 1 ) . همان ، آيههاى 138 - 142 .