نيست . وانگهى چگونه محمّد صلّى اللّه عليه و إله توانست چوپانهاى شتر و كسانى را كه قبلا دربارهاش چيزى نمىدانستند ، به نبوّت خود قانع سازد ، امّا از قانع ساختن عمويش ابو طالب كه همهچيز او را مىدانست ناتوان ماند ؟ آيا هوش ابو طالب كمتر از عربهاى بيابانى بود و يا هواى نفسانىاش او را نمىگذاشت كه اسلام بياورد ، چنانكه هواپرستان را نمىگذارد ؟
هواى نفسانىاى كه مانع از اسلام آوردن ابو طالب مىشد - بر فرض وجود آن - بايد يكى از اين دو چيز باشد : يا بيم از مال و ثروتش ؛ حال آنكه ابو طالب تهىدست بود [ و مالى نداشت تا بر آن بترسد ] . او نادار زيست و نادار هم مرد . يا ترس از اين داشت كه رياست از خاندان هاشم به ديگران منتقل شود . در حالى كه فرض برعكس است .
وقتى اين دو دليل منتفى شد ، مانع اسلام آوردن ابو طالب هم منتفى مىشود . هرگاه عدم مانع را در وجود مقتضى ؛ يعنى دوستى او نسبت به محمد صلّى اللّه عليه و إله و شناخت حقيقت او قرار دهيم ، نتيجه مىگيريم كه ابو طالب نه تنها مسلمان شد كه از پيشىگيرندگان به اسلام بود .
وقتى اين نظريه كه اين دو آيه دربارهء ابو طالب نازل شده ، باطل گرديد و درستى روايتى كه مىگويد آنها دربارهء مادر پيامبر نازل شد ، ثابت نشد ، نظريهء نخست متعيّن است و آن اينكه اين دو آيه دربارهء گروهى از مؤمنان نازل شد كه براى مردگان مشرك خود ، طلب آمرزش مىكردند و يا مىخواستند كه چنين كنند و ظاهر دو آيه نيز آشكارا بر اين نظريه دلالت دارد .
تفسير
ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كانُوا أُولِي قُرْبى .
در تفسير طبرى آمده است : « افرادى از اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و إله گفتند : اى پيامبر خدا ! در ميان پدران ما كسانى بودند كه با همسايگان خوشرفتار بودند ، صلهءرحم