عبارتند از : آشنايى با انواع علوم عربى ، « 1 » علم فقه و اصول آن ، علم حديث و علم كلام ، تا مفسّر از روى دليل بداند كه چه چيزى بر خدا و پيامبران جايز است و چه چيزى بر او و آنان محال . برخى مىگويند : علاوه بر علوم پيشگفته ، دانستن علم تجويد و قرائت نيز بر مفسّر لازم است .
در اينجا ، چيز ديگرى نيز هست كه مفسّر بدان نياز دارد و اين چيز از تمام آنچه مفسّران در مقدّمهء تفاسيرشان ياد كردهاند ، مهمتر و باعظمتتر است ؛ زيرا پايه و محور فهم كلام خدا به شمار مىرود . من كسى را نديدم كه بدين امر مهم اشاره كرده باشد و خودم پس از آنكه مقدارى در تفسير كار كردم ، آن را كشف كردم و آن اين است : كسى معانى قرآن ، حقيقت و عظمت آن را هرگز درك نخواهد كرد و نخواهد شناخت ، مگر آنكه از ژرفاى دلش اين معانى را حس كند و قلب و انديشهاش با آنها هماهنگ شود و ايمان او به آنها با خون و گوشتش درآميزد . راز سخن امام امير مؤمنان عليه السّلام نيز در همينجا نهفته است كه مىفرمايد : « آن ، قرآن صامت است ، و من قرآن ناطقم » .
همچنانكه به تفسير قرآن ادامه مىدادم ، بدين نكته يقين پيدا كردم كه اگر مفسّرى چيز تازه و بىسابقهاى در تفسير نياورد ، هرچند اين چيز ارائهء يك انديشه در تفسير باشد ، اين مفسّر انديشهاى عالمانه و پويا ندارد ، بلكه صرفا انديشهء يك خواننده را دارد كه آنچه را براى ديگران مىخواند در انديشهء او نقش مىبندد ؛ نظير صورت چيزى كه با همان رنگ و اندازه خود در آينه نقش مىبندد . اين موضوع بدان جهت است كه معانى و مفاهيم قرآن بىنهايت ژرف است و هيچكس - هرچند به مقام والايى از دانش و فهم رسيده باشد - نمىتواند به عمق آن برسد ؛ هركسى تنها به ميزان معلومات و شايستگىهاى خود مىتواند معانى را كشف و استنباط كند . بنابراين ، اگر
هامش
( 1 ) . مجموعهء علوم مربوط به زبان و ادبيات عربى را « علوم عربى » مىگويند ؛ همچون صرف ، نحو ، لغت ، اشتقاق ، علوم بلاغت و . . . - م .