در خالق تنها وجود قدسى است و اين وجود ، خودش علم است ، خودش قدرت است و خودش حكمت است ، براين اساس ، صفت و موصوف و يا موضوع و محمولى وجود ندارد ، بلكه يك چيز است نه دو چيز . اين وجود قدسى ، نه همتايى دارد و نه نظيرى ، چراكه او واجب الوجود بالذات است و وجود اشياى ديگر واجب نمىشود ، مگر به وسيلهء او .
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ .
برخى گفتهاند : معناى اين جمله آن است كه معبود به حق وجود ندارد جز او ، ولى به نظر ما مفهومش آن است كه هيچكس صفات الوهيت را ندارد ، مگر او در هرحال ، هر دو معنا با يكديگر متلازمند .
الْحَيُّ الْقَيُّومُ .
هرگاه حيات به غير از خداوند سبحان نسبت داده شود به معناى رشد ، حركت ، احساس و ادراك است و هرگاه به خداوند - جلّ جلاله - نسبت داده شود ، مقصود از آن ، علم و قدرت است . « قيّوم » ، صيغهء مبالغهء قائم و در لغت به معناى كسى است كه نشسته و خواب نباشد و مراد از آن در اينجا آن است كه خداوند تعالى به آفرينش و تدبير هر موجودى مىپردازد :
« قالَ رَبُّنَا الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى »
« 1 »
« وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً » .
« 2 »
ملّاصدرا گفته است : « واژهء « الحى » دلالت دارد كه خداوند دانا و تواناست . و واژهء « القيوم » دلالت دارد كه او قائم به ذات است و قوام ديگران به وسيلهء او مىباشد . بنابراين ، اين دو صفت از لحاظ قوّت و فعليت در معنا با يكديگر همخوانى و در مفهوم به نحو كامل يا فى الجمله در يكديگر تداخل دارند » .
مقصود ملّاصدرا اين است كه قيّوميت از حيات انفكاكناپذير است و حيات نيز كه به معناى علم و قدرت است از قيّوميت جدا نمىشود .
هامش
( 1 ) . طه ( 20 ) آيهء 50 .
( 2 ) . فرقان ( 25 ) آيهء 2 .