سُبْحانَهُ ؛
؛ كلمهء تنزيه ( منزّه دانستن ) است . در آيهء ديگرى آمده است : « منزّه است او از اينكه برايش فرزندى باشد » ؛ « 1 » زيرا وجود فرزند براى خدا چند مانع دارد كه عبارتند از :
1 . كسىكه از خدا زاده مىشود بايد از جنس او باشد ، تا زاده شدن امكانپذير گردد ، درحالىكه خداوند نه همجنس دارد و نه مثل .
2 . ولادت مستلزم همبستر شدن است و اين مستلزم جسميّت است ، درحالىكه خدا جسم نيست .
3 . سبب تولد فرزند ، نياز به وجود اوست ، درحالىكه خدا از جهانيان بىنياز است .
4 . كسىكه مىزايد بايد خودش نيز [ از كسى ] زاده شده باشد . و حال آنكه فرض بر اين است كه خدا زاده نشده است . امير مؤمنان عليه السّلام مىگويد : « خداى سبحان زاده نشده است تا كسى در عزّت با وى شريك باشد - پدرش با وى شريك عزّت باشد - و نيز زاينده هم نيست تا موروثى باشد كه از بين مىرود » . منظور اين است كه پدر مىميرد و پسرش وارث او مىشود و خداوند از چنين چيزى به شدّت منزّه است .
5 . تمام آنچه در آسمانها و زمين است ، آفريده و ملك خداست . نه آفريده و ملك مىتواند پسر آفريننده و مالك باشد و نه آفرينندهء مالك مىتواند پدر آفريده و ملك باشد . با بيان فوق ، استدلال به آيهء
بَلْ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
براى نفى داشتن فرزند از ذات مقدّس او روشن گرديد .
كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ ؛
همهچيز مطيع و فرمانبردار اويند .
سؤال : واژهء
« ما »
براى غيرعاقل به كار مىرود و
« قانِتُونَ »
براى عاقل به كار مىرود ؛ زيرا جمع به « واو » و « نون » است ، درحالىكه مصداق « ما » عين مصداق
« قانِتُونَ »
است .
بنابراين ، چگونه مىتوان از يكچيز هم به عنوان غيرعاقل تعبير كرد و هم به عنوان عاقل ؟
هامش
( 1 ) . نساء ( 4 ) آيهء 171 .