چشم قابليت ديدن را از دست بدهد و يا آن چيز قابليت اين را نداشته باشد كه چشم آن را ببيند ، قهرا رؤيت حاصل نمىشود . در اين مورد خاص ( يعنى رؤيت حقتعالى ) چشم حقيرتر و ناتوانتر از آن است كه ذات يگانهء خداوند را ببيند ، چنانكه ذات اقدس او نيز بزرگتر از آن است كه با چشم ديده شود . وقتى عبارت اين فيلسوف بزرگ را مىخواندم ، ذهنم متوجّه جان لاك فيلسوف انگليسى شد كه طرفدار « رئاليسم نقدى » است . خلاصهء نظريّهء او اين است كه شىء ، خصوصيات اوّليهاى دارد كه واقعا براى آن ثابت است و به هيچ روى از آن جدا نمىشود ، خواه كسى باشد كه اين خصوصيات را درك كند و خواه كسى نباشد ؛ نظير عناصرى كه اجزاى تشكيلدهندهء شىء به شمار مىروند و نيز هر شىء داراى خصوصيات ثانوى و نسبى است كه مستقل از ذاتى كه بتواند آن را حس و درك كند وجود ندارد ؛ همانند رنگ ، صدا و مزه ؛ مثلا رنگ آنگونه كه ديده مىشود ، صفت شىء نيست ، بلكه از ديدگاه دانشمندان ، يك سلسله امواج نورى ويژهاى است كه ميان شىء و چشم انسان قرار دارد . همچنين ، صدا عبارت است از : امواج هوا . مزه ، اگر دهان نباشد وجود ندارد و به همين دليل است كه با سلامت و بيمارى ، حس چشايى تفاوت پيدا مىكند . خلاصهء سخن ، رنگى بدون چشم و صدايى بدون گوش و مزهاى بدون دهان وجود ندارد .
ترديدى نيست كه نور خدا بر تمام امواج نورى و غيرنورى غالب است و بديهى است وقتى كه اين امواج نباشد ، رؤيت هم نخواهد بود .
التفسير الكاشف ( تفسير كاشف ) ( فارسى ) — صفحة 229
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص٢٢٩