متوجه به او شده - برساند ، كم كم قلب نمونه محبت الهى را درك كند ، و هر چه تذكر شديدتر شود - خصوصاً در اوقات فراغت قلب - محبت افزون شود تا آنجا كه حق تعالى را از هر موجودى به خود رحيمتر و رؤوفتر بيند و حقيقت « أرْحَمُ الراحِمينَ » را به نور بصيرت قلبى ببيند .
و همينطور اركان ديگر توكل را به قلب خود برساند با شدت تذكر و ارتياض قلب تا آنكه قلب مأنوس با آن حقايق شود . پس در اين حال لوازم اين معارف در باطن قلب جلوه كند و نور توكل و تفويض و ثقه و امثال آن در ملكوت نفس پيدا شود و طفل تازهرَسِ قلب از پستان طبيعت كه امّ رضاعى او بود ، مُنْفَصِم و بريده شود و لايق اغذيهء روحيهء غير طبيعيه شود . پس ، از منزل معاملات - كه توكّل نيز از آن است - ترقّى به منازل ديگر كند و انقطاع از طبيعت و منزل دنيا روزافزون شود و اتصال به حقيقت و سرمنزل انس و قدس و عقبى زيادت گردد و نور توحيد فعلى اوّلًا و نمونهاى از توحيد اسمائى و صفاتى پس از آن در قلب تجلّى كند ، و هر چه جلوهء اين نور زياد شود ، جبل خودخواهى و خودبينى و انانيت و انّيت ، بيشتر مندكّ و از هم ريختهتر شود تا آنجا كه به جلوهء تامّ ربّ الانسان ، جبلْ به كلّى مندكّ شود و صَعْق كلّى حاصل آيد ؛
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً
« 1 » .
افسوس كه نويسندهء متشبّث به شاخ و برگ شجرهء خبيثه و متدلّى به چاه ظلمانى طبيعت از همه مقامات معنوى و مدارج كمال انسانى قناعت به چند كلمه اصطلاحات بىسروپا نموده و در پيچوخم مفاهيم بىمغزِ پوچ ، عمر عزيز
هامش
( 1 ) - « چون پروردگار او ( موسى ) بر كوه تجلّى نمود ، كوه را خُرد كرد و موسى بيهوش بر زمين افتاد » . ( الأعراف ( 7 ) : 143 )