تو حاجتى ندارم . « 1 »
آنها بار حاجات خود را به كوى دوست انداختند ، حاجتى جز خود او ندارند ، مقصودى جز قبلهء حقيقى براى عشاق جمال نيست ؛
« قبلهء عشق يكى آمد و بس » .
آرى ، ما كوران و كران و محجوبانيم كه از همهء مقامات ، به شهوتهاى حيوانى دل خوش كرديم و از جملهء سعادات ، به يك مشت مفاهيم بىمقدار دلبستگى داريم و خود را قانع كرديم ؛ مگر آن كه لطف و رحمت دوست دستگيرى فرموده ، و از اين حجابهاى غليظ و ظلمتهاى متراكم ما را خارج كند و دل ما را به محبت خود زندگى بخشد ، و از ديگران منقطع و به خود وصل فرمايد .
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار ، ج 12 ، ص 38 ، أبواب قصص ابراهيم ( عليه السلام ) ؛ همان مصدر ، ج 68 ، ص 155 - 156 ، كتاب الايمان و الكفر ، باب 63 ، ح 70 .