بچههايم كه با خون دل پرورش دادم مىخواهد جدا كند . و من برخاستم و رفتم و او جان داد » شايد بعض عبارات كه نقل كردم اختلاف مختصرى با آنچه آن عالم متعبّد گفتند داشته باشد ، در هر صورت آنچه گفتم اگر احتمال صحت هم داشته باشد ، به قدرى مهم است كه انسان بايد براى چارهء آن فكرى بكند .
ما اگر ساعتى تفكر كنيم در موجودات عالم ، كه خود نيز از آنهاييم و بيابيم كه هيچ موجودى از خود چيزى ندارد و آنچه به او و همه رسيده ، الطافى است الهى و موهبتهايى است عاريت ، و الطافى كه خداوند منّان به ما فرموده چه قبل از آمدن ما به دنيا و چه در حال زيستن از طفوليت تا آخر عمر و چه پس از مرگ به واسطهء هدايت كنندگانى كه مأمور هدايت ما بودهاند ، شايد بارقهاى از حبّ او - جلّ و علا - كه محجوب از آن هستيم در ما پيدا شود و پوچى و بىمحتوايى خود را دريابيم و راهى به سوى او - جلّ و علا - براى ما باز شود يا لا اقل از كفر جحودى نجات يابيم و انكار معارف الهى و جلوههاى رحمانى را براى خود مقامى محسوب نكنيم و به آن افتخار نكنيم كه تا ابد محبوس در چاه ويل خود خواهى و خودبينى شويم .
در نقلى است كه « خداوند تعالى به يكى از انبياى خود خطاب كرد كه يكى را كه از خود بدتر مىدانى به ما عرضه كن ، و او لاشهء مردار حمارى را چند قدم كشاند كه عرضه كند و پشيمان شد خطاب شد كه اگر آورده بودى از مقام خود سقوط كرده بودى » . من نمىدانم كه اين نقل اصلى دارد يا نه ، لكن در آن مقام كه اوليا هستند شايد نظر به برترىِ خود سقوط آورد كه آن خودبينى و خودخواهى است ، اگر چه به اين گونه .
راستى چرا پيمبر خاتم - صلى اللَّه عليه و آله و سلم - از ايمان نياوردن مشركان آن گونه تأسف و تأثر جان فرسا داشت كه مخاطب شد به خطاب لعلك
باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً
« 1 » جز آن كه به همهء بندگان خدا عشق مىورزيد و عشق به خدا عشق به جلوههاى او است . او از حجابهاى ظلمانى خودبينىها و خودخواهىهاى
هامش
( 1 ) - سورهء كهف ، آيهء 6 : « اى رسول نزديك است كه اگر امّت به قرآن ايمان نياوردند جان عزيزت را از شدّت حزن و تأسّف بر آنان هلاك سازى » .