است كه تسبيح را در اين موجودات تسبيح نطقى نمىدانند ، و نطق بعض جمادات ، مثل سنگريزه را از قبيل انشاء نفس مقدس ولىّ اصوات و الفاظ را بر طبق احوال آنها مىداند ، و قول بعض اهل معرفت را ، كه همهء موجودات را داراى حيات نطقى دانسته ، مخالف با برهان و ملازم با تعطيل و دوام قسر شمردهاند ، « 1 » با آنكه اينكه فرمودند مخالف با اصول خود آن بزرگوار است . و ابدا اين قول ، كه صريح حق و لبّ لباب عرفان است ، مستلزم مفسدهاى نيست . و اگر مخافت تطويل نبود ، به شرح آن با رسم مقدمات مىپرداختيم ، ولى اكنون به اشارهء اجماليه قناعت كنيم .
در سابق نيز اشاره به اين معنا نموديم كه حقيقت وجود عين شعور و علم و اراده و قدرت و حيات و ساير شئون حياتيه است ، به طورى كه اگر شيئى از اشياء را علم و حيات مطلقا نباشد ، وجود نباشد . و هر كس حقيقت اصالت وجود و اشتراك معنوى آن را با ذوق عرفانى ادراك كند ، مىتواند ذوقا يا علما تصديق كند حيات ساريهء در همهء موجودات را با جميع شئون حياتيه ، از قبيل علم و اراده و تكلم و غير آن . و اگر به رياضات معنوى داراى مقام مشاهده و عيان شد ، آن گاه غلغلهء تسبيح و تقديس موجودات را عيانا مشاهده مىكند . و اكنون اين سكر طبيعت ، كه چشم و گوش و ساير مدارك ما را تخدير كرده ، نمىگذارد ما از حقايق وجوديه و هويات عينيه اطلاعى حاصل كنيم ، و چنانچه ما بين ما و حق حجبى ظلمانى و نورانى فاصله است ، ما بين ما و ديگر موجودات ، حتى نفس خود ، حجبى فاصله است كه ما را از حيات و علم و ساير شئون آنها محجوب نموده . ولى از تمام حجابها سختتر حجاب انكار از روى افكار محجوبه است كه انسان را از همه چيز باز مىدارد . و بهتر وسايل براى امثال ما محجوبين تسليم و تصديق آيات و اخبار اولياى خداست و بستن باب تفسير به آرا و تطبيق با عقول ضعيفه است .
فرضا ممكن شد تأويل نمودن آيات « تسبيح » را به تسبيح تكوينى بارد يا شعورى فطرى ، با آيهء شريفهء
قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلَ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنودُهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرون
[ 1 ] چه كنيم ؟ يا قضيهء طير را ، كه از شهر سبا براى حضرت سليمان خبر آورد . بايد چه كرد ؟ و اخبارى كه در ابواب متفرقه از اهل بيت عصمت و طهارت شده كه به هيچ وجه قابل اين تأويلات نيست ، بايد چه كرد ؟
بالجمله ، سريان حيات و تسبيح شعورى علمى اشياء را بايد از ضروريات فلسفهء عاليه و مسلمات ارباب شرايع و عرفان محسوب داشت ، ولى كيفيت تسبيح هر موجودى و اذكار خاصهاى كه به هر يك اختصاص دارد ، و اينكه صاحب ذكر
هامش
[ 1 ] « مورچهاى گفت : اى مورچگان به خانههاى خويش درآييد تا سليمان و سپاهيان او ندانسته پايمالتان نسازند . » ( نمل - 18 ) .
( 1 ) شرح اصول كافى ، ص 248 ، كتاب التوحيد ، « باب النسبه » حديث 3 .